لسان الملك سپهر

296

ناسخ التواريخ ( زندگانى پيامبر ) ( فارسي )

بسيار كشته شد و در آن گيرودار عامر بن مالك و طفيل بن مالك و عصمت بن وهب كه نسب از قبيلهء غنوى داشت و برادر رضاعى مالك بن طفيل بود به اتفاق بتاختند و معبد بن زراره را اسير گرفتند و عامر بن مالك را با معبد خصمى ديرينه بود ، زيرا كه در شهر رجب كه از جملهء شهور حرام عرب است ، چنان كه مردم در اين ماه سنانها را از نيزه بيرون كنند ، معبد پاس حرمت شهر حرام را نداشت و بر عامر بن مالك غارت برد و اموال او را به نهب برگرفت و مكافات عمل را در اين هنگام هم به دست عامر گرفتار گشت . بالجمله لقيط بن زراره چون برادر را به دست عامر بن مالك اسير يافت از پس جنگ از او خواستار شد كه معبد را رها كند . عامر گفت : ما سه بوديم كه او را اسير كرديم من از بهرهء خود عفو كردم آن دو تن را هر يك صد ( 100 ) شتر بذل فرماى و معبد را با خويشتن كوچ ده . لقيط با خود انديشيد كه اگر دويست ( 200 ) شتر به ايشان بدهم توانگر شوند و روزى آيد كه از ايشان ضررى عايد من شود ، پس سر بر آورد و گفت پدرم زراره مرا فرمان نداد كه زياده از صد ( 100 ) شتر بها كنم . معبد گفت : اى برادر چرا مرا از بند رها نمىكنى ؟ گفت : چون كنم كه پدرت رضا نمىدهد . معبد از لقيط مأيوس شد و روى با عامر بن مالك كرد و گفت : چون لقيط با من از دو مادر است رضا نمىدهد كه من آزاد شوم و بدان سر است كه اموال مرا متصرف شود تو با من از در فتوت باش . عامر گفت : دور شو آنگاه كه برادر تيمار ترا ندارد من غم تو خواهم داشت و بفرمود تا بند او را سخت كردند و به سوى طايف فرستاد ، و در آنجا بزيست تا بمرد . و شعراى عرب لقيط را در اين كار بسى هجا گفتند . مع القصه از پس اين واقعه حاجب فرمود تا حارث را حاضر كردند و گفت : عامريون را نيك مشاهده كردى اكنون آهنگ چه دارى ؟ حارث گفت : من بر آن سرم كه تو باشى اگر گوئى همچنان كمر بر مقاتله بسته دارم و چندان‌كه مصاف افتد بكوشم و اگر نه كناره گيرم . حاجب گفت : از ما كناره‌گيرى شايسته‌تر باشد . حارث در خشم شد و اين اشعار بگفت : بيت لعمرى لقد جاورت فى حىّ وائل * و من وائل جاورت فى حىّ تغلب فاصبحت فى حىّ الاراقم لم يقل * لى القوم يا حار بن ظالم اذهب