لسان الملك سپهر
232
ناسخ التواريخ ( زندگانى پيامبر ) ( فارسي )
و روزگارى دراز نعمان بدين قانون مىزيست تا روزى چنان افتاد كه از بهر نخجير كردن از شهر بدر شد و بر اسب خويش كه « يحموم » نام داشت برآمد و راه بيابان پيش گرفت و لختى از دنبال قافله همىبتاخت ، ناگاه يحموم زمام از دست او بستد و عنان بكشيد و چندان برفت كه نعمان از مردم خود دور افتاد . در اين وقت روز بيگاه شد و بارانى به شدّت بباريد و نعمان پناهى همىجست و ناچار به خانهء مردى كه حنظله نام داشت از قبيلهء بنى طى در آمد و حنظله استقبال او كرد و او را فرود آورد و از خورش و خوردنى جز يك ميش و مقدارى از آرد گندم نداشت ، پس ضجيع او از آن آرد نان كرد و حنظله نخست شير ميش را بدوشيد و آنگاهش ذبح كرده از گوشتش شوربائى برآورد و آن نان و شير و شوربا را به نزد نعمان نهاد تا بنوشيد و بخورد و سيراب گشت ، و آنگاه از بهر او شراب آورد و سقايت كرد ، و چون نعمان بخفت قصه همىگفت تا صبح برآمد . پس نعمان از خواب برخاست و بر اسب خود برنشست و گفت : اى مرد طائى دانسته باش كه نعمان بن منذر پادشاه حيره منم ، اگر روزى به نزديك من آئى ترا پاداشى پادشاهانه خواهم داد ، حنظله گفت : اگر خداى خواهد به حضرت خواهم شتافت . پس نعمان به خيل خود پيوست ، و چون روزگارى بر اين گذشت حنظله به غايت درويش گشت و كار معاش بر او صعب افتاد ، ضجيع او با وى گفت كه : وقت است اگر به حضرت نعمان شوى و به دستيارى بذل و بخشش او ازين سوء معيشت و ذلّت خلاصىجوئى . حنظله اين سخن از او پذيرفته به درگاه نعمان آمد و از قضا روز بؤس نعمان برسيد . چون چشم نعمان به دو افتاد او را بشناخت و دريغ خورد كه چرا در چنين روز آمده است . پس روى به دو كرد و گفت : آيا حنظله طائى نيستى كه شبى مرا ميزبان بودى ؟ گفت : همانم . فرمود . چرا اين هنگام به نزديك من آمدى كه اگر قابوس فرزندم در آيد كشته شود . اكنون از بهر تو رهائى نيست هر حاجت كه از دنيا خواهى طلب كن تا اسعاف حاجت تو كنم ، آنگاه سرت برگيرم . حنظله گفت : ابيت اللعن من چه دانستم اين روز مشئوم را و مرا بعد از مرگ چه حاجت با دنيا باشد ، اينك در خانه دخترى رضيع و طفلى چند صغير دارم كه همه عريان و گرسنهاند بدان اميد بدين حضرت شتافتم كه ايشان را نانى برم و جامهاى به