لسان الملك سپهر
184
ناسخ التواريخ ( زندگانى پيامبر ) ( فارسي )
او برسيد . پس عمرو بن هند او را برداشته به درگاه انوشيروان آمد و نخست ذو يزن را در سراى خويش بگذاشت و خود به نزديك كسرى آمد و روزى چند با كسرى بگذاشت و در كار شراب و شكار و طعام مرافقت نمود ، و ملازمت كرد تا روى دل كسرى را با خويش آورد ، و در سخن كردن گستاخ شد ، پس حديث ذو يزن را با انوشيروان در ميان نهاد و اجازت گرفت كه او را در پيشگاه حضور در آورد . پس روزى در بارگاه پادشاهى ، انوشيروان بر تختى زرّين كه هر چهار ستون با ياقوت سرخ مرصّع بود ، جاى كرد و آن تاج گوهرآگين كه از نهايت گرانى با سلسله بر فراز سر او بداشته بودند ، و سر آن سلسله با آسمانه خانه محكم كرده بودند از سر بنمود ، و ديگر ادوات حشمت و بساط جلالت كه او را بود آراسته فرمود ، پس حكم داد تا ذو يزن درآيد . و چون به بارگاه ملك الملوك عجم در آمد و آن آئين و حشمت بديد چشمش خيره و خردش پريشان گشت ، و از هيبت ملك پايش بسر آمد و به روى در افتاد . انوشيروان فرمود : برگيريد او را ، پس ملازمان حضرت او را به پاى داشتند و به انجمن كسرى درآوردند . عمرو بن هند در پيش تخت نوشيروان نشسته بود و جز او همه كس به پاى بود . چون ذو يزن برسيد ، عمرو بن هند از جاى بجست و او را برتر از خويشتن بنشاند . انوشيروان دانست كه او مردى بزرگ است ، او را فراتر خواند و به زبان ، او را بنواخت و چون بنشست از حال او پرسش نمود و گفت : به كدام حاجت اين راه دور درنوشتى « 1 » ؟ ذو يزن چون اين بشنيد از جاى خود فراتر شده به ميان مجلس اندر آمد و دو زانو زده بر پادشاه ثنا گفت و از صيت « 2 » عدل و داد او كه در جهان پراكنده است ياد كرد و گفت : اى ملك ، مرا نسب از خاندان تبابعهء يمن است ، پدران من پادشاهان بودند ، حبشه بيامد و ملك از ما بستد و بر رعيّت ستم كرد و بر ما ستمها رفته از خون و خواسته « 3 » و حرمت كه شرم دارم در حضرت ملك زبان بدان آلوده سازم ، و امروز به زنهار تو آمدهام و از تو فرياد خواهم كه به سپاهى مرا مدد دهى تا دشمن را از خانهء خويش برانم ، و اراضى يمن را با ملك تو پيوسته گردانم .
--> ( 1 ) . در نوشتن : طى كردن . ( 2 ) . صيت : آوازه . ( 3 ) . خواسته : زر و مال .