لسان الملك سپهر

164

ناسخ التواريخ ( زندگانى پيامبر ) ( فارسي )

و از پس آن باز به سوى عبد اللّه به حسرت نگريسته اين شعر بگفت : انّى رأيت مخيلة نشأت * فتلا لآت بحناتم القطر للّه ما زهريّة سلبت * ثوبيك ما استلبت و ما تدرى « 1 » و بقيت عمر در حسرت بزيست . گويند عبد اللّه عليه السّلام را چندان صباحت و سماحت بود كه شب زفاف او از كمال ضجرت و حسرت دويست ( 200 ) دختر عرب در شش‌دره ندب جان بدادند . مع الحديث چون در روز جمعه شب عرفه حضرت آمنه صدف آن درّ ثمين گشت ، جملهء كهنهء عرب آن بدانستند و يكديگر را خبر دادند . و چند سال بود كه عرب به بلاى قحط گرفتار بودند و بعد از انعلاق نطفهء آن حضرت باران بباريد و مردم در خصب نعمت شدند تا به جائى كه آن سال را سنة الفتح نام نهادند . و هم در آن سال عبد المطّلب ، عبد اللّه را به رسم بازرگانان به جانب شام فرستاد و عبد اللّه هنگام مراجعت از شام چون به مدينه رسيد مزاج مباركش از صحّت بگشت

--> - محمدى ( ص ) بود ، از پشت پسر هاشم برفت و در دامان آمنه جاى گرفت ] . چنان كه به هنگام خاموش گشتن چراغ ، فتيله‌هايى كه براى آن با روغن آغشته شده‌اند ، پرتو خود را از دست مىدهند . نه همهء آنچه را جوانمرد از دارايى و زر خواسته دارد ، از نيروى بازو يا انديشهء زايندهء خويش دارد ؛ نيز نه آنچه را از دست مىدهد ، در پى سستى مىبازد . اگر چيزى را مىجويى ، بردبار و آرام باش چه تواند بود روزى از روزها ، دو بخت و بهره‌اى كه با هم گلاويز گردند ، آن را به دست تو رسانند . يا دست بسته‌اى آن را به تو رساند ، يا دستى باز كه انگشتان آن براى گرفتن ، واهليده باشند . چون آمنه از وى بار گرفت ، چيزى را در درون دل خود جاى داد كه مايهء بالندگى است و در سراسر جهان مانند ندارد ( 2 / 813 ) . ( 1 ) . و اين ابيات را ابن اثير در تاريخ كامل چنين نگاشته است : انّى رأيت مخيّلة لمعت * فتلألأت بحناتم القطر فلمأتها نورا يضيء له * ما حوله كاضاءة البدر فرجوته فخرا ابوء به * ما كلّ قادج زنده يورى للّه ما زهريّة سلبت * ثوبيك ما استلبت و ما ندرى يعنى : من پرهيبتى ديدم كه درخشيدن گرفت و با آوردن ابرهاى باران‌زا ، روشنى بخشيد . آن را به سان پرتوى ديدم كه به سان ماه شب چهاردهم ، سراسر پيرامون خود را روشن كرد . اميد بدان بستم كه براى من باشد ؛ آن را با خود بردارم و بدان ببالم ؛ دريغا نه هر كه آتش‌افروزه كوبد ، آتش تواند روشن كرد . خوشا به آن زن زهرىنژاد كه هر دو جامهء تو را بيرون آورد و ربود و خود نمىدانست چه گوهر بىهمتايى را مىربايد ( تاريخ كامل ، 2 / 812 ) .