لسان الملك سپهر
111
ناسخ التواريخ ( زندگانى پيامبر ) ( فارسي )
بيم آن آمد كه از عطش عرضهء هلاك شوند ، ناچار به نزد بنى ثقيف آمدند و گفتند : اگر هر يك از ما را به جرعهء آبى دستگيرى كنيد از مرگ رهانيده شويد . آن جماعت در جواب گفتند : اگر ما آب خويش را به شما بخشيم فردا خود چنان كه امروز شما پايمال مرگ خواهيم بود . و مردم عبد المطّلب چون مأيوس شدند به جايگاه خويش بازشده هر يك از بهر خود گورى بكندند و در آن مقبره منتظر مرگ نشستند . عبد المطّلب فرمود : اى قوم ، هم بدين ضعف و سستى نبايد جان داد ، برخيزيد تا لختى بيابان درنورديم باشد كه خداى ما را آب دهد ، و نخست خود برخاست ، و چون شتر خويش را برانگيخت تا بر نشيند ، از جاى سينهء او كه بر خاك نهاده چشمهاى خوشگوار بجوشيد . او و مردمش تكبيرگويان بر سر آب آمدند و سيراب شدند و مشگها پرآب كردند و راه پيش گرفتند . روزى چند برنگذشت كه در ميان بنى ثقيف آب ناياب شد و از در مسكنت به حضرت عبد المطّلب آمدند . چون حارث اين بديد شمشير خود را بركشيد سر آن را بر سينهء خود نهاد و گفت : اى پدر ، اگر مسئول ايشان را به اجابت مقرون دارى چنان تكيه بر اين تيغ كنم كه سر از پشتم بدر كند . عبد المطّلب فرمود : اى فرزند ، تو خود را خسته مكن و چنان مباش كه ايشان بودند و از آن كار كه خود بدين گونه بد دانى هم خويشتن كناره باش . پس حارث با ايشان مدارا كرد و آن جماعت را سيراب فرمود و از آنجا كوچ داده به اراضى شام در آمدند . آنگاه خواستند سلمهء كاهنه را آزمايش كنند اگر مجرب افتاد پس او را حكم سازند . به اجازت هر دو گروه سر ملخى را در انبانى « 1 » كه زاد سفر در آن داشتند پنهان كردند و آن را از گردن سگى كه سوار نام داشت بياويختند تا اگر سلمه نخست از آن پوشيده آگهى دهد در ميان ايشان قضا كند . آنگاه به اتّفاق به نزديك سلمه آمدند . [ سلمه ] گفت : كه هان اى جماعت شما را حاجت چيست كه بدين جا شتافتهايد ؟ گفتند : چون نخست پوشيدهء ما را آشكار سازى حاجت خويش را مكشوف خواهيم داشت و اگر نه راه خويش برگيريم و بازشويم . سلمه گفت : خباتم لى شيئا طار فسطع فتصوّب فوقع فالارض منه بقع . [ يعنى ] : چيزى از بهر من نهفتهايد كه پرواز مىكند و بلند مىشود و فرود مىآيد و در ارض
--> ( 1 ) . انبان : پوست دباغى شده كيسه چرمى .