لسان الملك سپهر

108

ناسخ التواريخ ( زندگانى پيامبر ) ( فارسي )

عظمت تمام دارد لايق نيست كه شيبه بدين كلفت در غربت زندگانى كند . پس سلمى رخصت داد و مطّلب فرزند برادر خويش را بر شتر خويش رديف ساخته به مكّه آورد . و قريش چون او را ديدند چنان دانستند كه مطّلب در سفر مدينه عبدى خريده و با خود آورده « 1 » ، لاجرم او را عبد المطّلب خواندند و بدين نام شهرت يافت . و از آن پس كه مطّلب به خانهء خويش شد ، عبد المطّلب را جامه‌هاى نيكو در بر كرد و در ميان بنى عبد مناف او را عظمت بداد و ملكات ستودهء او روز تا روز بر مردم ظاهر شد و نام او بلند گشت و چنين بزيست تا مطّلب رخت از جهان بدر برد ، و منصب رفادت و سقايت و ديگر چيزها به دو منتقل گشت و سخت بزرگ شد ، چنان كه از بلاد و امصار بعيده به نزديك او تحف و هدايا مىكردند و هر كرا او زينهار مىداد ابدا در امان مىزيست ، و چون عرب را داهيه‌اى پيش‌آمدى او را برداشته به كوه ثبير « 2 » بردندى و قربانى كردندى و اسعاف « 3 » حاجات را به بزرگوارى او شناختندى و خون قربانى خويش را همه بر چهرهء اصنام ماليدندى ، اما عبد المطّلب جز خداى يگانه را ستايش نمىفرمود . بالجمله نخستين ولدى كه عبد المطّلب را باديد آمد حارث بود و از اين روى عبد المطّلب مكنى به ابو الحارث گشت ، و چون حارث به حد رشد و بلوغ رسيد ، روزى چنان افتاد كه در ميان حجر « 4 » كه اتصال با كعبه دارد عبد المطّلب به خواب رفت و در خواب فرشتهء خدا را ديد كه با او خطاب كرد كه : برخيز اى عبد المطّلب ، و از خاك برآر طيبه « 5 » را . گفت : چيست طيبه ؟ گفت : آنجا ذهبى « 6 » از من است . عبد المطّلب از آن خواب در انديشه بود و روز ديگر هم به مضجع « 7 » خود برفت و

--> ( 1 ) . به روايت مير خواند : هر كه او را در راه مىديد مىپرسيد كه اين كودك كيست ؟ مطّلب در جواب مىگفت كه : بندهء من است . ( روضة الصفا ، به تصحيح جمشيد كيان‌فر ، - تهران : اساطير ، 1380 ، 2 / 974 ) . ( 2 ) . از كوههاى مكّه . ( 3 ) . اسعاف : برآوردن حاجات . ( 4 ) . مقصود حجر اسماعيل كه در قسمت خانه خدا واقع است . ( 5 ) . طيبه : نام چاه زمزم و در لغت به معنى بوى خوشى است . ( 6 ) . ذهب : طلا . ( 7 ) . مضجع : خوابگاه .