لسان الملك سپهر
75
ناسخ التواريخ ( زندگانى پيامبر ) ( فارسي )
ظهور غفيراى كاهنه پنجهزار و هفتصد و هشتاد سال بعد از هبوط آدم عليه السّلام بود « 1 » غفيرا دختر دوشيزهاى بود كه پرتو ديدارش با خورشيد چاشتگاه پنجه زدى و لمعات « 2 » جبينش از فروغ ماه خراج گرفتى با حسن ديدار و لطف گفتار ، در فن كهانت سرآمد ابناى روزگار بود . در زمان او مرثد بن عبد كلال كه سلطنت يمن داشت - چنان كه مذكور شد - خوابى ديد هولناك و سخت ترسيده و از جامهء خواب انگيخته شد و از غايت دهشت صورت خواب از خاطرش محو گشت . لاجرم به نزد مادر خود كه از علم كهانت بهرهاى داشت آمد و قصّهء خويش را بگفت . مادر او در جواب فرمود كه : مرا در كهانت آن دست نيست كه خواب ناشنفته را توانم گفت و تعبير نمود . چون مرثد از مادر مأيوس شد چندانكه مرد و زن كاهن در طوايف مىدانست كس فرستاد و حاضر نمود و هيچ كس حل اين عقده نتوانست كرد ، ناچار مرثد دست از طلب بازكشيد و اين مهم مبهم بماند تا روزى كه مرثد عزم نخجير كردن فرمود و از شهر بيرون شده در اطراف بيابان عبور كرد ، ناگاه آهوئى بر وى گذشت مرثد اسب برانگيخت و از قفاى آهو بشتافت و چون يك دو ميل از مردم خويش دور افتاد سخت كوفته و عطشان گشت . در اين وقت خانهاى چند ديد كه در دامن جبلى و كنار غارى برآورده بودند ، مرثد بىاختيار به كنار آن آبادى آمد و زنى فرتوت از آن خانهها بدر شده نزد مرثد آمد و بازوى وى بگرفت و گفت : اندكى فرود آى و از رنج راه بياساى . پادشاه يمن از اسب پياده شد و جرعهاى آب بنوشيد و در سايهء ديوار آن زن پير بخفت و آنگاه بيدار شد و چشم بگشود ، ديدهاش بر ديدار دخترى افتاد كه با ستارهء مشترى برابرى داشت ، سخت در رويش خيره بماند ، پس آن دختر لب شكرين بگشود و گفت : اى پادشاه يمن ، اگر هيچ آرزوى خوردنى باشدت بازگوى تا نزلى « 3 »
--> ( 1 ) . برابر با ص 124 جلد دوم از كتاب اول چاپ سنگى ناسخ التواريخ . ( 2 ) . لمعات : برق و روشنائى . ( 3 ) . نزل : آنچه را كه نزد ميهمان آرند .