الشيخ محمد هادي اليوسفي الغروي ( مترجم : حسينعلى عربى )
99
موسوعة التاريخ الإسلامي ( تاريخ تحقيقى اسلام ) ( فارسي )
--> واقدى مىگويد كه سميراء ( و در شرح نهج البلاغهء ابن ابى الحديد ، ج 15 ، ص 37 سمراء آمده است ) دختر قيس ، از بنى دينار ، دو پسرش از دو شوهرش ؛ سليم بن حارث و نعمان بن عبد عمرو به همراه رسول اللّه در احد شهيد شدند ، پس از آن كه وى از مدينه خارج شد و به او تسليت گفتند : سؤال كرد : حال رسول اللّه چطور است ؟ گفتند : به حمد اللّه او همانطور است كه مىخواهى . گفت : او را به من نشان تا ببينم و پس از آن كه او را ديد ، گفت : اى رسول خدا ، هر مصيبتى غير از مصيبت تو كوچك است . سپس با شترى به احد رفت تا فرزندانش را به مدينه منتقل كند . در راه عايشه او را ديد و پرسيد : چه خبر ؟ گفت : به حمد الله كه رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله سالم است و خداوند عدهاى از مؤمنان را توفيق شهادت عنايت فرموده است . عايشه گفت : اينها كه با تو هستند ، چه كسانى مىباشند ؟ گفت : فرزندانم هستند . ( ج 1 ، ص 292 ) وى مىگويد : عايشه به همراه عدهاى از زنان خارج شده تا كسب خبر كند و در آن هنگام هنوز حجاب واجب نشده بود . پس از آن كه او از طرف محلّهء بنى حارثة به طرف وادى رفت و به آخر حرّة ( سرزمين سنگهاى سياه ) رسيد ؛ هند ، دختر عمرو بن حرام و خواهر عبد الله بن عمرو بن حرام و همسر عمرو بن جموح را ملاقات كرد . او شترى به همراه داشت كه جنازههاى برادرش عبد الله و همسرش عمرو و پسرش خلّاد بن عمرو بر روى آن بود . عايشه به وى گفت : چه خبر از احد ؟ هند گفت : رسول الله صلّى اللّه عليه و آله سالم است و لذا هر مصيبتى قابل تحمل و كوچك است ، و عدهاى از مسلمانان شهيد شدهاند . عايشه پرسيد : اينها چه كسانى هستند ؟ گفت : اينها برادرم و همسرم و پسرم ، خلّاد مىباشند . عايشه گفت : آنها را كجا مىبرى ؟ گفت : به مدينه مىبرم تا آنها را در آنجا دفن كنم . . . سپس به شترش گفت : حل حل ، و او را بلند كرد ؛ اما شتر زانو زد و ( حركت نكرد ) . دوباره او را بلند كرد و رويش را به سوى مدينه كرد ، اما شتر دوباره زانو زد و وقتى كه رويش را به سوى احد كرد ، شتر به سرعت حركت كرد ! هند نزد نبى اكرم صلّى اللّه عليه و آله آمد و قضيه را بر وى بيان كرد . رسول الله صلّى اللّه عليه و آله فرمود : اين شتر مأمور است . . . اى هند ، ملائكه از لحظهاى كه برادرت به شهادت رسيده است تا كنون ، مراقب هستند تا ببينند كه برادرت در كجا دفن مىشود ! سپس رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله مكث كرد تا آنها را دفن نمودند و آنگاه فرمود : اى هند ، آنها در بهشت نيز با هم هستند و عمرو بن جموح و پسرت خلّاد و برادرت عبد الله يك جا هستند . هند گفت : اى رسول خدا ، دعا كن من هم با آنها باشم ! ( ج 1 ، ص 265 - 266 ) با حفظ اين مطلب بايد گفت كه نقل كرديم كه عايشه به همراه چهارده نفر از زنان در حالى كه مشكهاى آب را بر پشت خويش حمل مىكردند ، خارج شدند تا به مجروحان آبرسانى كنند . و عايشه نيز مشكى بر پشت خويش حمل مىكرد . ( ج 1 ، ص 249 ) از اين مطلب فهميده مىشود كه آنها بعدها خارج شدهاند . و شايد كه بعد از خروج دختر خديجهء كبرى ، فاطمهء زهرا و عمهء نبى اكرم صلّى اللّه عليه و آله صفيه ، دختر عبد المطلب و ام ايمن ، دايهء نبى اكرم صلّى اللّه عليه و آله ، از مدينه خارج شدهاند . و خروج عايشه به هنگامى بوده است كه بعضى از فرار كنندگان به مدينه رسيده بودند و ام ايمن وقتى كه آنها را ديد ، خاك به رويشان پاشيده و مىگفت : بياييد و دوك نخريسى را از ما بگيريد و شمشيرهايتان را به ما بدهيد ! ( ج 1 ، ص 278 ) و اما مأموريت شتر شايد به خاطر همان چيزى بوده است كه ابن اسحاق در سيرهء خود ( ج 3 ، ص 103 ) بدان اشاره كرده است . و آن اين كه وقتى رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله شنيد كه بعضى از مردم كشتههاى خود را به مدينه حمل كردهاند ، از اين كار نهى فرمود و دستور داد كه شهدا را در همان محل شهادت به خاك بسپارند . ( ج 3 ، ص 103 ) و شايد كه سميراء دو پسر خود را قبل از نهى رسول الله صلّى اللّه عليه و آله از اين كار به سوى مدينه حركت داده است و واقدى مىگويد : مردم مشغول حمل شهداى خود به سوى مدينه شدند كه منادى فرياد زد : شهدا را به محل شهادت بازگردانيد ! و مردم كشتههاى خويش را در