الشيخ محمد هادي اليوسفي الغروي ( مترجم : حسينعلى عربى )

95

موسوعة التاريخ الإسلامي ( تاريخ تحقيقى اسلام ) ( فارسي )

( 1 ) قمى مىنويسد : فاطمه عليها السّلام در كنار رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله نشست و همراه رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله گريه مىكرد و اگر آن حضرت صلّى اللّه عليه و آله ناله مىكرد ، او هم ناله مىكرد . « 1 »

--> جنازهء برادر آمد و بر آن نماز خواند و براى وى استغفار نمود . ( ج 3 ، ص 102 - 103 ) واقدى از صفيّه نقل كرده است كه گفت : فهميدم كه اصحاب رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله عقب‌نشينى و فرار كرده‌اند . . . پس شمشير به دست گرفتم و از منزل خارج شدم تا در ميان بنى حارثه به زنانى از بنى حارثه برخورد كردم كه امّ ايمن نيز با آنها بود . ما به سرعت حركت كرديم تا به رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و اصحابش كه متفرق شده بودند ، رسيديم . اولين كسى كه با او برخورد كردم ، برادرزاده‌ام ، على بود . او به من گفت : اى عمّه برگرد كه مردم شكست خورده‌اند . سؤال كردم : رسول اللّه چطور است ؟ گفت : به حمد اللّه سالم است . گفتم : او را به من نشان بده او را ببينم . و على به طورى كه مشركان نفهمند ، جاى او را به من نشان داد . و پس از آن كه نزد او رفتم ، ديدم كه زخمى شده است . هنگامى كه نبى اكرم صلّى اللّه عليه و آله بر سر حمزه ايستاد و قبرى براى وى آماده شد تا او را دفن كنند ، صفيّه از راه رسيد . رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله به زبير فرمود : اى زبير ، مواظب مادرت باش و او به مادرش گفت : اى مادر ، مردم شكست خورده‌اند ، ( پس برگرد ) . صفيه گفت : تا رسول الله را نبينم ، برنمىگردم و پس از آن كه رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله را ديد ، گفت : اى رسول خدا ، برادرم حمزه كجا است ؟ فرمود : در ميان مردم است ! گفت : تا او را نبينم برنمىگردم . و زبير او را سرگرم كرد تا حمزه را دفن كردند . ( ج 1 ، ص 288 - 289 ) مىگويد : گفته مىشود كه رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله فرمود : صفيه را صدا بزنيد و او آمد تا نزد نبى اكرم صلّى اللّه عليه و آله در كنار قبر حمزه نشست و شروع به گريه كرد و رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله هم گريه مىكرد و او ناله مىزد و رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله هم ناله مىزد و دخترش ، فاطمه گريه مىكرد و آن حضرت صلّى اللّه عليه و آله هم گريه مىكرد و مىفرمود : هيچ‌گاه به مصيبتى همانند مصيبت حمزه مبتلا نخواهم شد ! سپس به آنها فرمود : بشارت بادا كه جبرئيل به من خبر داد كه در ميان اهل آسمان‌هاى هفتگانه نوشته شده است كه حمزة بن عبد المطلب ، شير خدا و شير رسول خدا است . ( ج 1 ، ص 290 ) و در سيرهء ابن هشام ( ج 3 ، ص 102 ) فقط همين حديث آخر آمده است . ( 1 ) . تفسير قمى ، ج 1 ، ص 124 و واقدى مىگويد : گفته‌اند كه فاطمه عليها السّلام به همراه زنان خارج شد . . . آنها آب و غذا با خود حمل مىكردند و به مجروحان آب مىرساندند و آنها را مداوا مىكردند و اين زنان ده نفر بودند كه فاطمه عليها السّلام دختر رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله نيز با آنها بود . . . و ام سليم دختر ملحان و عايشه هر كدام مشكى به همراه داشتند و حمنة دختر جحش ( دختر امية دختر عبد المطلّب ، خواهر حمزه ) به مجروحان آب مىرسانيد و آنها را مداوا مىكرد و ام أيمن نيز به مجروحان آب مىداد . وقتى كه فاطمه عليها السّلام مشاهده كرد روى رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله زخمى شده است ، او را در بغل گرفت و خون را از چهره‌اش پاك كرد و رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله مىفرمود : خشم خدا بر قومى كه چهرهء رسول خدا را خونين كردند ! و على عليه السّلام به فاطمه عليها السّلام فرمود : اين شمشير را بگير كه حق مطلب را به جاى آورد . و آن‌گاه رفت و از گودال‌هايى كه در آن آب باران جمع شده بود ، با سپر خود آب آورد و مضمضه مىكرد تا خون‌هاى دهانش را بشويد و فاطمه روى پدرش را مىشست و على عليه السّلام آب مىريخت . . . و نبىّ اكرم صلّى اللّه عليه و آله مىفرمود : ديگر نمىتوانند چنين مصيبتى بر ما وارد كنند تا اين كه كعبه را زيارت و حجر الاسود را لمس كنيد ! وقتى كه فاطمه ديد خون صورت پدرش بند نمىآيد ، قطعه‌اى از حصير - يا پشمى را برداشت و آن را آتش زد و خاكستر آن را بر زخم گذاشت ، و زخم به هم آمد و خون بند آمد . ( ج 1 ، ص 249 - 250 ) لكن شيخ مفيد در ارشاد مىنويسد : هنگامى كه نبى اكرم صلّى اللّه عليه و آله به سوى مدينه حركت كرد ، فاطمه عليها السّلام به استقبال او