الشيخ محمد هادي اليوسفي الغروي ( مترجم : حسينعلى عربى )
87
موسوعة التاريخ الإسلامي ( تاريخ تحقيقى اسلام ) ( فارسي )
--> صخرهاى در طريق احد به سوى كوه جزّارين رسيد و سپس او را حمل كرد تا از آن بالا رفت . آنگاه آن حضرت صلّى اللّه عليه و آله به همراه عدهاى از افرادى كه در كنار وى ثابت قدم مانده بودند ، حركت كرد تا به يارانش پيوست . ( و در اين قسمت طلحه او را به دوش نگرفت ) . گفته مىشود : وقتى كه آن حضرت صلّى اللّه عليه و آله به همراه چهارده نفر از افرادى كه در كنار وى باقى مانده بودند - هفت نفر از مهاجرين و هفت از انصار - به سوى بالاى كوه حركت كرد ، مسلمانانى كه از قبل به بالاى كوه فرار كرده بودند ، گمان كردند كه اينها مشركين هستند و لذا شروع به فرار به سوى بالاى كوه كردند و رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله به ابو بكر كه در كنارش بود ، تبسّمى كرد و فرمود : آنها را صدا بزن و ابو بكر شروع به صدا زدن آنها كرد ، ولى بازهم برنمىگشتند . تا اين كه ابو دجانه پيشانى بند قرمزى را كه بر سر بسته بود ، آشكار كرد و شروع به صدا زدن آنها كرد تا اين كه ايستادند و رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و اصحابش به آنها ملحق شدند . در ادامه مىگويد : رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله در حالى كه زره بر تن داشت ، و سعد بن عباده و سعد بن معاذ در دو طرف او ايستاده بودند ، بر اصحابش كه در بالاى كوه بودند ، ظاهر شد . از كعب بن مالك مازنى نقل مىكند كه گفت : من - كه در بالاى كوه بودم - اوّلين كسى بودم كه رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله را شناختم ، در حالى كه كلاهخودى بر سر داشت و فرياد زدم : اين رسول اللّه است كه زنده و سالم برگشته است . و رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله با دست به دهانش اشاره كرد و گفت : ساكت باش . سپس تنپوش مرا - كه زرد بود - از من گرفت و تنپوش خود را درآورد و آن را پوشيد . ( ج 1 ، ص 294 ) وقتى كه رسول الله صلّى اللّه عليه و آله به بالاى كوه رسيد ، اصحابش بر روى كوه متفرق بودند و كشتهشدگان را يادآورى مىكردند و گزارشهائى كه دربارهء رسول الله به آنها رسيده است را ياد مىكردند . ( ج 1 ، ص 293 ) سپس از رافع بن خديج روايت كرده است كه گفت : من در كنار ابن مسعود انصارى بودم و او افرادى از قوم خود را كه كشته شده بودند ، ذكر مىكرد و دربارهء بعضى ديگر سؤال مىكرد كه از جملهء آنها : سعد بن ربيع و خارجة بن زهير بودند و آنگاه براى آنها آيهء استرجاع « إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَيْهِ راجِعُونَ » مىخواند و طلب رحمت مىكرد و بعضى از بعضى ديگر در مورد خويشانشان سؤال مىكردند و به همديگر خبر مىدادند . ابو اسيد ساعدى مىگويد : ما از غم و اندوه چنان شده بوديم كه تسليم هر كسى مىشديم كه قصد ما را مىكرد ؛ پس كم كم چرت زدن ما را فرا گرفت و خوابيديم تا آنجا كه سپرهاى چرمى ما به يكديگر برمىخورد . و ابو السير مىگويد : من به همراه چهارده نفر از قوم خود در كنار رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله بوديم كه خواب ما را فرا گرفت و هيچ فردى باقى نماند ، مگر اين كه به خواب عميقى فرو رفت و ديدم كه شمشير بشر بن براء بن معرور از دستش افتاد و او متوجه نشد . ابو طلحه مىگويد : خواب ما را فرا گرفت ، به طورى كه شمشير از دستم افتاد و البته اين خواب اهل ايمان و يقين را فرا گرفت و اهل نفاق و شك از آن بىنصيب ماندند و مشغول صحبت دربارهء خود بودند . زبير بن عوّام مىگويد : خواب ما را فرا گرفت و من كه نيمه خواب بودم شنيدم كه معتب بن قشير مىگويد : اگر ما بر حق بوديم در اينجا كشته نمىشديم . ( ج 1 ، ص 296 ) و در همين مورد آيهء 154 از سورهء آل عمران نازل شده كه : ثُمَّ أَنْزَلَ عَلَيْكُمْ مِنْ بَعْدِ الْغَمِّ أَمَنَةً نُعاساً يَغْشى طائِفَةً مِنْكُمْ وَ طائِفَةٌ قَدْ أَهَمَّتْهُمْ أَنْفُسُهُمْ يَظُنُّونَ بِاللَّهِ غَيْرَ الْحَقِّ ظَنَّ الْجاهِلِيَّةِ يَقُولُونَ هَلْ لَنا مِنَ الْأَمْرِ مِنْ شَيْءٍ قُلْ إِنَّ الْأَمْرَ كُلَّهُ لِلَّهِ يُخْفُونَ فِي أَنْفُسِهِمْ ما لا يُبْدُونَ لَكَ يَقُولُونَ لَوْ كانَ لَنا مِنَ الْأَمْرِ شَيْءٌ ما قُتِلْنا هاهُنا . . . » ؛ آنگاه پس از اندوه ، آرامشى بر شما فرستاد ، اين آرامش ( خلسه مانند ) جمعى از شما را فرا گرفت و ديگران در فكر جان خويش بودند ، آنها دربارهء خدا گمانهاى نادرستى همچون گمانهاى دوران جاهليت داشتند و مىگفتند : « آيا چيزى نصيب ما مىشود ؟ . » بگو : « همهء كارها به دست