الشيخ محمد هادي اليوسفي الغروي ( مترجم : حسينعلى عربى )

80

موسوعة التاريخ الإسلامي ( تاريخ تحقيقى اسلام ) ( فارسي )

( 1 ) طبرسى در اعلام الورى مىنويسد : وحشى مىگفت : بردهء جبير بن مطعم بودم و وى به من گفت : على ، عمويم ( طعيمه ) را در جنگ بدر كشته است و اگر محمد را بكشى تو را آزاد مىكنم و حتّى اگر عموى محمّد يا پسر عموى محمد را هم بكشى ، تو را آزاد مىكنم . او مىگفت : در پرتاب حربه مهارت فوق العاده‌اى داشتم كه آن را در حبشه آموخته بودم ، لذا با حربه‌ام به همراه قريش حركت كردم و هدف من اين بود كه آزاد شوم و غير آن را نمىخواستم . در محمد صلّى اللّه عليه و آله هيچ طمعى نداشتم ؛ ولى پيش خود گفتم : شايد بتوانم كه على يا حمزه را بكشم و آزاد شوم . و حمزه دائما حمله مىكرد و به جايگاه خودش بازمىگشت . « 1 »

--> ( 1 ) . ابن اسحاق با سندى از جعفر بن عمرو ضمرى از وحشى نقل مىكند كه گفت : من غلام جبير بن مطعم بودم كه عمويش ، طعيمة بن عدىّ در جنگ بدر كشته شده بود و هنگامى كه قريش به سوى احد روانه شدند ، وى به من گفت : اگر حمزه عموى محمّد را به جاى عمويم بكشى ، آزاد هستى . و گفت كه : من غلامى حبشى بودم كه حربه را به شيوهء حبشىها مىانداختم و بسيار كم به خطا مىرفت و در آن زمان به همراه قريش حركت كردم . پس از درگيرى دو سپاه به دنبال حمزه مىگشتم تا اين كه او را همانند يك شتر خاكسترى ديدم كه مردم را از دم تيغ مىگذرانيد و كسى توان مقابله با او را نداشت ! و من كه به دنبالش بودم و مىخواستم كه مرا نبيند ، در پشت درختچه‌اى مخفى شدم تا او به من نزديك‌تر شود . در اين هنگام سباع بن عبد العزّى ( كه مادرش امّ أنمار برده شريق بن أخنس ثقفى بود و دختران مكه را ختنه مىكرد ) ، ج 3 ، ص 74 بر وى حمله كرد . وقتى كه حمزه او را ديد ، گفت : به سوى من بيا اى پسر ختنه كنندهء دختران ! و ضربه‌اى به سر او وارد كرد . در اين هنگام من حربه را چندين بار نشانه رفتم و وقتى كه از نشانه‌گيرى خود مطمئن شدم ، آن را پرتاب كردم كه به پايين شكم او اصابت كرد و از بين پاهايش خارج شد و به سختى از جايش بلند شد و به سوى من حركت كرد ، ولى پس از لحظه‌اى افتاد و من درنگ كردم تا بميرد و سپس به كنار جنازه‌اش آمدم و حربه‌ام را برداشتم و به لشكرگاه برگشتم . پس از آن كه به مكه بازگشتم ، آزاد شدم و در همان جا ماندم تا اين كه رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله مكه را فتح كرد و من به طائف فرار كردم و در آنجا اقامت كردم . و هنگامى كه هيأتى از طائف قصد ملاقات با رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله را كردند تا اسلام بياورند ، من پيش خود گفتم : به بعضى از سرزمين‌هاى شام يا يمن بروم كه مردى به من گفت : به خدا قسم كه او كسى را كه دين اسلام را بپذيرد و شهادتين را بگويد ، به قتل نمىرساند . هنگامى كه او اين سخن را به من گفت ؛ ( با آنها ) خارج شدم و نزد رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله به مدينه رفتم و ايستاده و شهادتين را گفتم . پس از آن كه مرا ديد ، فرمود : آيا تو وحشى هستى ؟ گفتم : بله ، يا رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله . فرمود : بنشين و بگو كه چگونه حمزه را به شهادت رساندى ؟ من آن را براى او بازگو كردم و پس از آن كه سخنانم به اتمام رسيد ، فرمود : واى بر تو ، خودت را مخفى كن و ديگر چهرهء تو را نبينم . و من خودم را از رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله مخفى نگه مىداشتم تا او مرا نبيند ، تا اين كه آن حضرت صلّى اللّه عليه و آله رحلت كرد . ( ج 3 ، ص 76 ) . پس از آن وحشى به حمص رفت ( ج 3 ، ص 75 ) و مدام به خاطر شرب خمر حدّ مىخورد تا اين كه اسم وى از فهرست بيت المال حذف شد و در همان حمص هلاك شد ، و عمر اين را نشانهء بدبختى او مىدانست و مىگفت : من دانسته بودم كه خداوند قاتل حمزه را رها نمىكند ! يعنى تا او را از اهل آتش قرار دهد . ( ج 3 ، ص 77 ) و ابن اسحاق در اينجا چيزى از كارهاى هند در مورد حمزه را نقل نكرده است و در موضع ديگرى گفته است : صالح بن كيسان براى من نقل كرده است كه : هند و زنانى كه با وى بودند به مثله ( پاره پاره ) كردن شهيدان پرداختند و گوش‌ها و بينىهاى آنها را مىبريدند ، تا اين كه هند از اين گوش‌ها و بينىهاى بريده شد ، خلخال و گردن‌بندهايى درست كرد و