الشيخ محمد هادي اليوسفي الغروي ( مترجم : حسينعلى عربى )
245
موسوعة التاريخ الإسلامي ( تاريخ تحقيقى اسلام ) ( فارسي )
آنها از هر طرف فرياد زدند : اى ابو القاسم ، شما كه بد زبان نبوديد ، تو را چه شده است ؟ ! آن حضرت شرم كرد و به خاطر شرمندگى ، نيزهء كوچكش از دستش افتاد و عبايش هم بر زمين افتاد و به عقب بازگشت ! « 1 » ( 1 ) قمى در تفسير خود مىنويسد : امير المؤمنين عليه السّلام قلعههاى آنها را محاصره كرده بود كه كعب بن اسد بر لبهء ديوار قلعه در آمد و شروع كرد به فحش و ناسزاگويى به آنها و رسول الله صلّى اللّه عليه و آله در همين حال پيامبر صلّى اللّه عليه و آله كه بر الاغى سوار شده بود « 2 » از راه رسيد . امير المؤمنين عليه السّلام به استقبال وى رفت و فرمود : پدر و مادرم به فدايت اى رسول اللّه ، لطفا به قلعه نزديك نشويد ! آن حضرت فرمود : اى على ، شايد كه آنها به من فحش مىدهند ؟ ! اگر مرا ببينيد ، خداوند ذليلشان مىكند ! سپس به نزديك قلعه آمده فرياد زد : اى برادران بوزينهها و خوكها و اى بندگان طاغوت ! آيا به من ناسزا مىگوييد ؟ بايد بدانيد كه واى به حال قومى كه ما با آنها وارد جنگ شويم ! ( 2 ) كعب بن اسد بر ديوارهء قلعه آمد و گفت : اى ابو القاسم : به خدا قسم كه تو خشمگين و نادان نبودى ! رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله از آنچه گفته بود شرم كرد و به همين خاطر ردايش از پشتش افتاد ! پس رسول اللّه سپاه اسلام را در اطراف قلعه مستقر كرده و يهوديان را محاصره كرد . و بعد از سه روز عزّال بن سموأل از قلعه بيرون آمد و گفت : اى محمد ! آيا با ما نيز همانند برادرانمان از بنى نضير معامله مىكنى كه خونمان را نريزى و در عوض ما سرزمين خود را تخليه كنيم و آنچه در آن است را تقديم داريم و هيچ چيزى را از تو پنهان نكنيم ؟ فرمود : نه ، بايد به حكم من گردن نهيد و به دنبال آن اين شخص به قلعه بازگشت . « 3 » ( 3 ) واقدى مىنويسد : رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله زره و كلاهخود به تن كرده و نيزهاى به دست گرفته بود . و در حالى كه سپرى بر دوش انداخته بود ، بر اسب خود نشسته بود . و اصحاب وى نيز سلاح برگرفته و بر اسبهاى خويش سوار شده و دور او را فرا گرفته بودند . آنها 36 اسب سوار بودند . و بقيه نيز به صورت پياده و يا سوار بر شتر به دنبال آن حضرت به سوى بنى قريظه حركت مىكردند .
--> ( 1 ) . اعلام الورى ، ج 1 ، ص 195 - 196 . و در التنبيه و الإشراف ، ص 217 آمده است : اين حادثه در هفت روز مانده به آخر ذى القعده اتفاق افتاد و آنها مقدارى از روز را در مدينه بودند . ( 2 ) . در تاريخ يعقوبى ، 1 : 52 نيز اين گونه آمده است . ( 3 ) . تفسير قمى ، ج 2 ، ص 19 .