الشيخ محمد هادي اليوسفي الغروي ( مترجم : حسينعلى عربى )

155

موسوعة التاريخ الإسلامي ( تاريخ تحقيقى اسلام ) ( فارسي )

--> پس از آن كه در مدينه با او ملاقات كردند ، ديدند كه شخصى را به دنبال محمد بن مسلمه فرستاده است تا بيايد . ابو بكر گفت : اى رسول خدا ، برگشتى در حالى كه ما متوجه نشديم ؟ ! فرمود : يهوديان قصد توطئه عليه من داشتند و خدا مرا مطلع كرد و لذا برخاستم و آمدم . پس از آن كه محمد بن مسلمه آمد ، به وى فرمود : نزد يهوديان بنى نضير برو و بگو : رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله مرا فرستاده است كه به شما بگويم : از سرزمين او خارج شويد ! كنانة بن صويراء به آنها گفت : آيا مىدانيد كه چرا محمّد برخاست و رفت ؟ گفتند : نه ، و تو هم نمىدانى ؟ گفت : به تورات قسم كه من مىدانم . محمّد متوجه توطئه شما شد و به خدا قسم كه او رسول خدا است و به خاطر اين برخاست كه از توطئه شما به وى خبر داده شد . او خاتم الأنبيا است ، اگر چه شما انتظار داشتيد كه خاتم الأنبيا از فرزندان هارون باشد ؛ ولى خدا رسالت خويش را هر جا بخواهد به وديعه مىگذارد . و قسم به آنچه كه نوشته‌ايم و آنچه كه در تورات خوانده‌ايم و تغيير و تبديلى در آن راه نيافته است ، ميلاد خاتم الأنبيا بايد كه در مكه و محل هجرت وى مدينه باشد و صفات او همان صفاتى است كه در كتاب‌هاى ما آمده است و پيشنهادى كه او به شما مىكند ، براى شما بهتر از جنگ با وى است و گويى مىبينم كه زن و بچه‌هاى شما مشغول شيون و زارى هستند و در حال ترك اموال و خانه‌هاى خود هستيد كه شرافت و بزرگى شما به خاطر همين مال و اموال است ؛ بنابراين دو كار را از من قبول كنيد كه غير از آن سودى ندارد ! گفتند : آن دو چيست ؟ گفت : يا اسلام بياوريد و از ياران محمّد شويد كه در اين صورت اموال و خانه‌هاى شما در امان مىماند و از بزرگان اصحاب محمّد مىشويد و اموالتان در دست شما باقى مىماند و از سرزمين خود اخراج نمىگرديد . گفتند : حاضر نيستيم كه تورات و عهد موسى را كنار بگذاريم . گفت : اما او قاصدى را به سوى شما مىفرستد كه از سرزمين ما خارج شويد ! و شما هم بگوييد كه خارج مىشويم و بدانيد كه او خون و مال شما را محترم مىشمارد و مىتوانيد كه آن را نگه داريد يا بفروشيد . گفتند : همين را مىپذيريم . گفت : به خدا قسم كه همين دوّمى براى من هم بهتر است و به خدا قسم كه اگر از سرزنش و استهزاى شما نمىترسيدم ، اسلام مىآوردم ؛ ولى دخترم شعثاء به خاطر اسلام آوردن مرا سرزنش نمىكند ؛ امّا من با شما مىمانم تا هر بلايى كه بر سر شما مىآيد بر سر من هم بياييد ! سپس سلّام بن مشكم به حيىّ گفت : من با اين كار شما مخالف بودم و او به زودى قاصدى مىفرستد كه از سرزمين من خارج شويد . شما با او مخالفت نكنيد و به زبان خوش خارج شويد و من هم خارج مىشوم ! حيىّ گفت : بله ، همين كار را مىكنم . پس از آن كه محمد بن مسلمه آمد و به آنها گفت : رسول الله صلّى اللّه عليه و آله مرا فرستاده است كه پيامى را به شما ابلاغ كنم و آن را ذكر نمىكنم تا شما اعتراف به مطلبى كنيد كه آن را مىشناسيد : حال شما را به توراتى قسم مىدهم كه خدا آن را بر موسى عليه السّلام نازل كرده است ، اين را به ياد مىآوريد كه قبل از بعثت محمّد صلّى اللّه عليه و آله پيش شما آمدم ، در حالى كه تورات در مقابل شما قرار داشت و در همان جلسهء خودتان به من گفتيد : اى پسر مسلمه ، اگر بخواهى كه از تو پذيرايى كنيم ، پذيرايى مىكنيم و اگر مىخواهى كه تو را يهودى كنيم ، با كمال ميل مىپذيريم ؟ گفتم : حال از من پذيرايى كنيد و نمىخواهم كه مرا يهودى كنيد و به خدا قسم كه من هرگز يهودى نخواهم شد ! گفتيد : چه چيز باعث مىشود كه از يهودى شدن روىگردان باشى ؟ شايد مىخواهى دين حنيفى ( پاكى ) كه خبر آن را شنيده‌اى بپذيرى . . . صاحب اين دين كه مردى خوش‌خنده و جنگجو است مىآيد ! از چشمانش آتش مىبارد ، از سوى يمن مىآيد ، بر شتر سوار مىشود و رداء مىپوشد و به كم اكتفا