الشيخ محمد هادي اليوسفي الغروي ( مترجم : حسينعلى عربى )

120

موسوعة التاريخ الإسلامي ( تاريخ تحقيقى اسلام ) ( فارسي )

( 1 ) احكام ارث واقدى از جابر بن عبد اللّه انصارى نقل مىكند : وقتى سعد بن ربيع در احد به شهادت رسيد . . . برادرش آمد و ميراث او را تصاحب كرد و اين در حالى بود كه سعد دو دختر داشت و زنش حامله بود و مسلمانان بر طبق عادت‌هاى زمان جاهليّت ارث را تصاحب مىكردند و هنوز احكام آن صادر نشده بود . زن سعد بسيار زرنگ بود ، لذا نان و آبگوشتى تهيه كرد و رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله را براى غذا دعوت كرد . در حالى كه ما نزد رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله نشسته بوديم و حوادث احد را تعريف مىكرديم و كسانى كه كشته شده بودند را نام مىبرديم ، رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله به ما فرمود : بياييد با هم به مهمانى برويم - و ما حدود بيست نفر بوديم - در حالى كه غذا براى يك يا دو نفر تهيه شده بود . رفتيم تا به انتهاى بازارچه رسيديم و همسر سعد را ديديم كه در ميان نخل‌ها حصيرى را بدون فرش و پشتى پهن كرده و آمادهء پذيرايى مىباشد . ( 2 ) پس از آن كه نشستيم رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله شروع به صحبت دربارهء سعد بن ربيع كرد و براى او طلب رحمت كرد و فرمود : در آن روز ديدم كه نيزه‌هاى زيادى به او اصابت كرد و او شهيد شد . زنان كه اين را مىشنيدند ، شروع به گريه كردند و چشمان رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله هم خيس شد و زنان را از اين كار نهى نكرد . . . سپس فرمود : الان مردى ظاهر مىشود كه اهل بهشت است ما از خلال نخل‌ها نگاه مىكرديم و ديديم كه على عليه السّلام دارد مىآيد . سپس برخاستيم و او را به بهشت بشارت داديم . پس او سلام كرد و نشست سپس غذا را آوردند كه به اندازهء خوراك يك يا دو نفر بود . رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله دستش را در آن

--> در آن هنگام رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله روزهاى شنبه و دوشنبهء هر هفته را به قباء مىرفتند و پس از آن كه جبرئيل اين خبر را نازل كرد ، آن حضرت به سوى قباء حركت كرد . - در حالى كه روز بسيار گرمى بود و در چنان هواى گرمى كسى به قباء نمىرفت . پس از آن كه به مسجد قباء رسيد ، در آن نماز به جاى آورد و انصار كه خبر ورود او را شنيدند ، نزد او آمده و عرض ادب مىكردند . رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله نشست و به صحبت و مصافحه با مردم پرداخت تا اين كه حارث بن سويد كه ملحفهء رنگ‌شده‌اى را به دور خود پيچيده بود ، وارد شد . هنگامى كه رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله او را ديد ، عويم بن ساعده را فرا خواند و به وى گفت : حارث بن سويد را جلو در مسجد ببر و در ازاى مجذّر بن زياد ، گردنش را بزن ، زيرا او در روز احد مجذّر را به قتل رسانده است . عويم او را گرفت كه به بيرون مسجد ببرد كه حارث گفت : مرا رها كن با رسول اللّه صحبت كنم . و در اين حال آن حضرت از جا برخاسته بود و مىخواست كه حركت كند و فرموده بود كه الاغش را بياورند . حارث مىگفت : به خدا قسم كه كشتن وى به خاطر رجوع من از اسلام يا شك در آن نبوده است ، بلكه حميّت شيطان بر من غلبه كرد و مرا وادار به اين كار كرد و من به درگاه خدا و رسولش از اين كارى كه مرتكب شده‌ام ، توبه مىكنم و ديه‌اش را مىپردازم و دو ماه متوالى روزه مىگيرم و بنده‌اى را آزاد مىكنم و شصت مسكين را اطعام مىكنم ( و همين دال بر اين است كه اين احكام قبل از آن تشريع شده بوده ) و پيش رفت و ركاب رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله را در دست گرفت و در اين حال فرزندان مجذّر نيز حاضر بودند و چيزى نمىگفتند و رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله هم چيزى به آنها نگفت ، سخنان حارث را شنيد و آن‌گاه به عويم فرمود : او را ببر و گردنش را بزن و خودش سوار مركب شد . عويم او را جلوى در مسجد برد و گردن زد ( ج 1 ، ص 303 - 305 ) و اين اوّلين قصاص در ميان مسلمانان بوده كه اخبار آن نقل گرديده است .