الشيخ محمد هادي اليوسفي الغروي ( مترجم : حسينعلى عربى )

102

موسوعة التاريخ الإسلامي ( تاريخ تحقيقى اسلام ) ( فارسي )

رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله به خاطر شهادت پسرش عمرو بن معاذ ( برادر سعد ) به وى تسليت گفت و فرمود : اى امّ سعد ، من به تو بشارت مىدهم و تو هم به خانواده‌هاى شهداى بنى عبد الاشهل بشارت بده كه آنها همگى در بهشت و در كنار هم هستند و در حق خانواده‌هاى خود شفاعت مىكنند ( و آنها دوازده شهيد بودند ) . ( 1 ) مادر سعد گفت : راضى شديم اى رسول خدا ، و بعد از اين چه كسى بر آنها گريه مىكند ؟ ! اى رسول الله براى بازماندگان آنها دعا كن . آن حضرت فرمود : پروردگارا ، حزن و اندوه قلب‌هايشان را زايل گردان و مصيبت آنها را جبران فرما و باقىماندهء شايسته‌اى براى آنها به يادگار بگذار . سپس به سعد بن معاذ فرمود : اى ابو عمرو ، راه حيوان را باز بگذار . پس اسب حركت كرد و مردم نيز به دنبال او حركت كردند . آن‌گاه رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله به وى فرمود : اى ابو عمرو ، مجروحان در ميان خانواده‌ات زياد و پراكنده هستند و هيچ مجروحى نيست ، مگر اين كه روز قيامت با همان زخم تازه‌اش محشور مىشود كه زخم او رنگ خون و بوى مشك دارد . پس هر كسى كه جراحتى دارد ، به خانه‌اش برود و زخم‌هايش را مداوا كند و با من به خانه‌ام نيايد و اين كار را به خاطر من بكند ! ( 2 ) پس سعد اعلام كرد : خواهش رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله اين است كه هيچ مجروحى از بنى عبد الاشهل ، رسول الله را بدرقه نكند . و در ميان آنها سى نفر مجروح بودند كه برگشتند و لكن سعد بن معاذ آن حضرت را تا خانه‌اش بدرقه كرد . « 1 » از ابو سعيد خدرى روايت كرده است كه گفت : جلوى رسول الله صلّى اللّه عليه و آله مىدويدم تا به منزلش رسيد و در حالى كه بر سعد بن عباده و سعد بن معاذ تكيه كرده بود ، از اسب پياده شد و من ديدم كه زانوهايش زخمى شده است . « 2 » ( 3 ) شيخ مفيد در ارشاد مىنويسد : فاطمه عليها السّلام به استقبال رسول الله صلّى اللّه عليه و آله آمد در حالى كه ظرف آبى به همراه داشت و با آن صورت پدرش را شست . و پس از او امير المؤمنين آمد در حالى كه خون از دست تا كتف او را فرا گرفته بود و ذو الفقار در دستش بود . آن را به فاطمه داد و فرمود : اين شمشير را بگير كه امروز خوب با من راه آمد و آن‌گاه شعرى را چنين انشا كرد : أ فاطم هاك السيف غير ذميم * فلست بر عديد و لا بمليم

--> ( 1 ) . مغازى واقدى ، ج 1 ، ص 315 - 316 . ( 2 ) . همان ، ص 248 .