الشيخ محمد هادي اليوسفي الغروي ( مترجم : حسينعلى عربى )

50

موسوعة التاريخ الإسلامي ( تاريخ تحقيقى اسلام ) ( فارسي )

( 1 ) نجاشى گفت : عيسى بن مريم عليه السّلام نيز براى همين چيزها مبعوث شده بود ! سپس گفت : اى جعفر ! آيا چيزى از قرآنى كه بر پيامبرت نازل شده حفظ هستى ؟ گفت : بله و سپس سورهء مريم را براى او خواند تا رسيد به اين آيه : « وَ هُزِّي إِلَيْكِ بِجِذْعِ النَّخْلَةِ تُساقِطْ عَلَيْكِ رُطَباً جَنِيًّا فَكُلِي وَ اشْرَبِي وَ قَرِّي عَيْناً » تنهء درخت خرما را تكان بده تا خرماى تازه براى تو فرو ريزد ، بخور و بنوش و ديدگان روشن دار . هنگامى كه نجاشى اين را شنيد ، به سختى گريه كرد و گفت : به خدا قسم كه اين حق است . عمرو بن عاص گفت : اى پادشاه ، اين شخص مخالف ماست او را به ما تحويل بده . در اين هنگام نجاشى سيلى محكمى به صورت عمرو زد و گفت : ساكت باش ، به خدا قسم كه اگر كلمهء بىربطى در مورد او بگويى ، جان خودت را به خطر انداخته‌اى ! عمرو بن عاص در حالى كه از چهره‌اش خون جارى بود از جايش برخاست و گفت : اى پادشاه ! اگر اين قضيه آن طور كه تو مىگويى باشد ، ما متعرّض او نمىشويم . عمرو به سوى قريش بازگشت و به آنها خبر داد كه جعفر در حبشه در نهايت احترام زندگى مىكند . « 1 » ( 2 ) ابن اسحاق با سندى از همسر رسول الله صلّى اللّه عليه و آله ، ام سلمه ، دختر ابى اميه بن مغيرهء مخزومى نقل مىكند كه گفت : هنگامى كه به سرزمين حبشه رفتيم ، نجاشى به بهترين وجهى از ما پذيرايى كرد و ما در امنيت كامل دين خويش را داشتيم و خدا را عبادت مىكرديم و اذيت و آزار نمىديديم و چيز مكروهى را از كسى نمىشنيديم . هنگامى كه اين خبر به گوش قريشىها رسيد ، جلسه‌اى گرفتند و تصميم گرفتند كه دو نفر از افراد زرنگ ، نزد نجاشى بفرستند و هدايايى از كالاهاى مرغوب مكه را به وى تقديم كنند . در آن زمان

--> ( 1 ) . بالاى سر نجاشى كنيزى بود كه او را باد مىزد و حشرات را دور مىكرد و هنگام اين مذاكرات وى نگاهى به عماره انداخت . پس از آن كه عمرو بن عاص به منزل برگشت به عماره گفت : آيا براى كنيز پادشاه پيغام نمىفرستى ؟ عماره برايش پيغام فرستاد و او هم جواب مثبت داد . عمرو به او گفت : از او بخواه كه مقدارى از عطر مخصوص پادشاه را براى تو بياورد . عماره به كنيز گفت و او هم آن را آورد . عمرو مقدارى از آن عطر را گرفت و نزد نجاشى برد و گفت : اى پادشاه ! بر ماست كه حرمت پادشاه را نگه داريم و از او اطاعت كنيم و با او خدعه و نيرنگ نكنيم ، اما اين رفيق و همراه من به يكى از كنيزان اندرون تو پيغام فرستاده و او را فريب داده است و او هم مقدارى از عطر مخصوص تو را براى رفيقم فرستاده است . سپس عطر را در مقابل او گذاشت . نجاشى بسيار خشمگين شد و تصميم به قتل عماره گرفت ، ولى سپس گفت : قتل او درست نيست ، زيرا مهمان كشور من هستند و در امان مىباشند ، اما افسونگران را فرا خواند و به آنها گفت : كارى با او بكنيد كه از مرگ بدتر باشد . آنها او را گرفتند و مقدارى جيوه در تهيگاه او دميدند ، لذا عماره به صورتى شد كه با حيوانات رفت و آمد مىكرد و با مردم مأنوس نمىشد . قريشىها براى رسيدگى به او اقدام كرده و در موضعى كمين كردند . وقتى كه او به همراه حيوانات وحشى به كنار آب آمد تا آب بخورد ، او را گرفتند ، او در دست آنها بىتابى مىكرد و دائما فرياد مىكشيد تا اين كه مرد . تفسير قمى ، ج 1 ، ص 176 - 178 و از او در اعلام الورى ، 43 - 45 ، بدون سند و تاريخ يعقوبى ، ج 2 ، ص 30 و اصفهانى از واقدى در الاغانى ، ج 8 ، ص 50 .