الشيخ محمد هادي اليوسفي الغروي ( مترجم : حسينعلى عربى )

43

موسوعة التاريخ الإسلامي ( تاريخ تحقيقى اسلام ) ( فارسي )

و باقى ماندن تحت سيطرهء او براى ما بهتر از اين است كه تحت سيطرهء محمد باشيم و اگر قوم ما پيروز شدند كه ما از افراد شناخته شده هستيم و از آنها خير و نيكى به ما مىرسد . ( 1 ) رفقايم اين نظر را پسنديدند و لذا پس از آن گفتم : هدايايى را جمع‌آورى كنيد تا به نجاشى هديه كنيم و بهترين چيزى كه از سرزمين ما به وى هديه مىشد ، پوست دبّاغى شده بود . براى همين ما تعداد زيادى پوست دبّاغى شده جمع‌آورى نموديم و حركت كرديم تا به بارگاه او رسيديم . به خدا قسم كه من نزد او بودم كه عمرو بن اميّه ضمرى ، كه رسول الله صلّى اللّه عليه و آله او را براى رسيدگى به امور جعفر و يارانش فرستاده بود ، نزد نجاشى آمد . من به يارانم گفتم : اين عمرو بن اميّه ضمرى است . من نزد نجاشى مىروم تا او را به من تحويل دهد كه اگر چنين كند ، گردنش را مىزنم و در اين صورت قريش مىبيند كه من با كشتن قاصد رسول الله صلّى اللّه عليه و آله ، دين خويش را نسبت به قوم خويش ادا كرده‌ام . ( 2 ) بنابراين بر نجاشى داخل شدم و همانند دفعه‌هاى قبل ابتدا سجده كردم كه او گفت : درود بر رفيقم . آيا از سرزمين خويش برايم هديه‌اى آورده‌اى ؟ گفتم : بله اى پادشاه بزرگ . براى شما پوست‌هاى گران قيمتى آورده‌ام و سپس آنها را به او تقديم كرد كه باعث اعجاب و تحسين وى شد . سپس به وى گفتم : اى پادشاه بزرگ ! من مردى را ديدم كه از پيش شما خارج شد . او فرستادهء مردى است كه دشمن ماست و من از شما مىخواهم كه او را به من بسپاريد تا به قتل برسانم ؛ زيرا او ضربهء سنگينى بر اشراف و بزرگان قوم ما زده است . ( 3 ) اما وى به شدت خشمگين شد و ضربه‌اى به دماغم زد كه گمان كردم حتما آن را شكسته است و در آن حال آرزو مىكردم كه زمين دهان باز مىكرد و مرا مىبلعيد . به او گفتم : به خدا ! اگر مىدانستم كه اين گونه ناراحت مىشوى ، از تو چنين درخواستى نمىكردم . گفت : يا از من مىخواهى كه رسول مردى را به تو بدهم كه ناموس اكبرى كه بر موسى عليه السّلام نازل مىشد ، بر او نازل مىشود و آنگاه او را بكشى ! گفتم : اى پادشاه بزرگ ! آيا او همين طور است كه مىگويى ؟ گفت : واى بر تو عمرو ، حرف مرا بشنو و از او پيروى كن . به خدا قسم كه او بر حق است و بر تمام مخالفانش پيروز مىشود چنان كه موسى بر فرعون و سپاهيانش غالب شد . . . پس به سوى قوم و يارانم رفتم در حالى كه نظرم عوض شده بود . سپس به سوى رسول الله صلّى اللّه عليه و آله حركت كردم و در راه خالد بن وليد را ديدم و اين كمى قبل از فتح مكه بود و آنگاه با هم نزد رسول الله صلّى اللّه عليه و آله رفتيم . « 1 »

--> ( 1 ) . سيرهء ابن اسحاق ، ج 3 ، ص 289 - 290 . با تلخيص آخر خبر .