الشيخ محمد هادي اليوسفي الغروي ( مترجم : حسينعلى عربى )

36

موسوعة التاريخ الإسلامي ( تاريخ تحقيقى اسلام ) ( فارسي )

خواسته‌هاى مشركان مىشدند و خداوند بعضى را ثابت قدم نگاه مىداشت ؛ به طورى كه تا پاى شهادت پيش مىرفتند . . . ( 1 ) ابو جهل فاسق به همراه عده‌اى از قريشىها به اذيت و آزار مسلمانان مىپرداختند و هنگامى كه مىشنيدند يكى از افراد صاحب شرف و مقام مسلمان شده است ، او را مورد سرزنش قرار داده و مىگفتند : دين پدرت را كنار گذاشتى در حالى كه او بهتر از تو بود ! ما به طور حتم صبر و بردبارى را از تو مىگيريم و عقيده‌ات را عوض مىكنيم و شرافت تو را نابود مىكنيم ! و اگر آن شخص تاجر بود به وى مىگفت : تجارت تو را به كسادى مىكشانيم و اموالت را نابود مىكنيم ! و اگر شخص ضعيفى بود او را مورد ضرب و شتم قرار مىدادند و ديگران را هم به اين كار تشويق مىكردند . ( 2 ) تا اين كه وليد فرزند وليد بن مغيرة اسلام آورد . در اين هنگام عده‌اى از مردان بنى مخزوم نزد برادرش هشام بن وليد « 1 » رفتند تا او عده‌اى از جوانان را كه اسلام آورده بودند و از جمله آنها سلمة بن هشام و عيّاش بن ابن ربيعه بودند ، از اين كار بازدارد . آنها به هشام گفتند : ما مىخواهيم اين جوانان تازه مسلمان را ادب كنيم تا به اين طريق از اسلام آوردن جوانان ديگر جلوگيرى كنيم . هشام در مورد برادرش وليد گفت : او را سرزنش كنيد ؛ ولى از اذيت و شكنجه‌اش خوددارى كنيد و براى همين او را به حال خود واگذاشتند . آنها عمّار بن ياسر و پدر و مادرش را در گرماى ظهر بر سنگ‌هاى داغ مكه مىخواباندند و نقل شده است كه وقتى رسول الله صلّى اللّه عليه و آله از كنار آنها مىگذشت ، مىفرمود : اى خانوادهء ياسر صبر پيشه سازيد كه جايگاه شما در بهشت است . « 2 » ( 3 ) از ابن عباس نقل شده است كه گفت : هر يك از مسلمانان را آن قدر مىزدند و تشنه و گرسنه نگه مىداشتند كه ديگر نتواند روى پاى خود بايستد و تسليم خواسته‌هاى آنها گردد ، به طورى كه اگر سوسكى از آنجا مىگذشت ، به وى مىگفتند كه آيا اين خداى توست و تازه مسلمان مىبايست بگويد : بله . ( 4 ) از هشام بن عروة بن زبير نقل شده است كه عمر بن خطاب كه در آن هنگام مشرك بود ، كنيز مسلمانى از محلّه و عشيره‌شان را اذيت مىكرد و او را كتك مىزد تا از اسلام برگردد و پس از آن كه از كتك زدن خسته مىشد با استهزا به وى گفت : من از تو معذرت مىخواهم ! فقط به خاطر خستگى دست از سر تو برمىداشتم و كنيز به وى گفت : خدا همچنين بلايى را به سرت خواهد آورد ! تا اين كه ابو بكر او را خريد و آزاد كرد .

--> ( 1 ) . از اينجا فهميده مىشود كه اين واقعه بعد از هلاكت پدرش وليد به همراه استهزا كنندگان شش‌گانه بوده است . ( 2 ) . نك . رجال كشى ، ص 300 .