الشيخ محمد هادي اليوسفي الغروي ( مترجم : حسينعلى عربى )

76

موسوعة التاريخ الإسلامي ( تاريخ تحقيقى اسلام ) ( فارسي )

ابراهيم گفت : خدايا آنها را به كجا ببرم ؟ خداوند فرمود : او را به حرم و محل امن من و اولين مكانى كه خلق كرده‌ام ؛ ( يعنى مكّه ) ببر . ( 1 ) پس خداوند جبرئيل را به همراه براق بر ابراهيم نازل كرد و او هاجر و اسماعيل را بر آن سوار كرد . ابراهيم از هيچ منطقهء آباد و پردرخت و پرآبى نمىگذشت ، مگر اين كه مىپرسيد : آيا بايد به اينجا برويم و جبرئيل در جواب مىگفت : نه . بازهم بايد پيش برويم . تا اين كه به مكه رسيدند و جبرئيل آنها را در محلّ كعبه پياده كرد . ابراهيم به ساره قول داده بود كه توقف نكند و به سرعت بازگردد . آنها وقتى كه در آن مكان پياده شدند ، بوتهء بزرگى را ديدند . هاجر پارچه‌اى را كه با خود داشت بر روى آن انداخت و همگى به زير سايه‌اش رفتند . پس از آن كه ابراهيم آنها را در آن مستقر كرد و وسايلى برايشان فراهم كرد ، تصميم به بازگشت گرفت . در همين حال هاجر به او گفت : اى ابراهيم ، چرا ما را در جايى رها مىكنى كه هيچ مونسى و آب و زراعتى ندارد ؟ ( 2 ) ابراهيم گفت : خدايى كه به من دستور داده است تا شما را به اين مكان بياورم ، شاهد و ناظر بر شماست . سپس از آنها جدا شد و رفت تا اين كه به كداى ( كوهى است در منطقهء ذى طوى ) رسيد . در آنجا متوجه آنها شده و گفت : « رَبَّنا إِنِّي أَسْكَنْتُ مِنْ ذُرِّيَّتِي بِوادٍ غَيْرِ ذِي زَرْعٍ عِنْدَ بَيْتِكَ الْمُحَرَّمِ رَبَّنا لِيُقِيمُوا الصَّلاةَ فَاجْعَلْ أَفْئِدَةً مِنَ النَّاسِ تَهْوِي إِلَيْهِمْ وَ ارْزُقْهُمْ مِنَ الثَّمَراتِ لَعَلَّهُمْ يَشْكُرُونَ » « 1 » پروردگارا ! من بعضى از فرزندانم را در بيابان بىآب و علفى كه در كنار خانهء گرامى توست سكنا دادم تا نماز را برپا دارند ، تو دل‌هاى مردم را مايل به آنها بگردان و از ميوه‌ها روزيشان كن ؛ شايد شكرت را به جا آورند . ( 3 ) آن‌گاه از آن منطقه دور شد و هاجر تنها باقى ماند . مقدارى از روز كه گذشت ، اسماعيل تشنه شد و آب طلب كرد . هاجر به محل مسعى در آن بيابان رفت و فرياد زد : آيا در اين بيابان كسى هست ؟ پس آن قدر از آنجا دور شد كه اسماعيل از نظرش غايب شد . آنگاه به بالاى كوه صفا رسيد و در آنجا سرابى در بيابان به نظرش رسيد و گمان كرد كه آب است و به سوى آن دويد ؛ ولى هنگامى كه به مروه رسيد ؛ سراب از نظرش غايب شد . سپس سرابى در صفا به نظرش رسيد ؛ ولى هنگامى كه به سوى صفا رفت ؛ آب از نظرش غايب شد و اين سعى بين صفا و مروه را هفت مرتبه تكرار كرد و هنگامى كه براى هفتمين بار به سوى مروه مىدويد ؛

--> ( 1 ) . ابراهيم ( 14 ) ، 37 .