الشيخ محمد هادي اليوسفي الغروي ( مترجم : حسينعلى عربى )
46
موسوعة التاريخ الإسلامي ( تاريخ تحقيقى اسلام ) ( فارسي )
( 1 ) أ - كينه و دشمنى بنى اميه نسبت به بنى هاشم كه پيغمبر از ميان آنها بود ديرينه بود و آنها نمىتوانستند خود را قانع كنند كه به راستى او فرستادهء خداست ، از اين رو هنگامى كه ابو سفيان در روز فتح مكه ، ازدحام مردم براى تبرك به آب وضوى پيغمبر اسلام را مشاهده كرد به عباس گفت : « اى عباس به راستى كه پادشاهى برادرزادهات تثبيت شده است ! عباس گفت : واى بر تو . اين مقام نبوّت است . پس او گفت : بله . » و يا هنگامى كه معاويه شنيد مؤذن مىگويد : اشهد ان لا إله الا الله و أشهد ان محمدا رسول الله ، گفت : « خدا پدرت را بيامرزد اى پسر عبد الله ! واقعا كه بلند همّت بودى و راضى نشدى مگر اين كه اسمت را در كنار اسم رب العالمين قرار دهى ! » . « 1 » ( 2 ) همچنين نقل شده است كه معاويه به مغيرة بن شعبه كه دربارهء زوال حكومت ابو بكر و عمر و عثمان و فراموش شدن نامشان حرف مىزد ؛ گفت : « به درستى كه اين آل هاشمى در هر روز پنج مرتبه نامش فرياد زده مىشود كه : اشهد ان محمدا رسول الله . در اين صورت چه عملى با اين وضع ماندگار مىشود ؟ ! مادرت به عزايت بنشيند ، اى بىپدر و مادر ؟ ! به خدا قسم كه عملى از ما ماندگار نمىشود مگر آن كه نام او را دفن كنيم . » « 2 » و هنگامى كه مأمون اين خبر را شنيد ، دستور داد تا معاويه را لعن كنند . « 3 » پس از او پسرش يزيد پس از به شهادت رساندن حسين عليه السّلام و يارانش اين شعر را خواند : لعبت هاشم بالملك فلا * خبر جاء و لا وحى نزل لست من خندف ان لم انتقم * من بنى احمد ما كان فعل « 4 » فرزندان بنى هاشم براى به دست گرفتن پادشاهى و سلطنت تلاش كردند و الّا هيچ خبرى و وحىاى نازل نشده بود و من از فرزندان خندف نخواهم بود اگر كه انتقام خود را از كارهاى حضرت محمد ، از فرزندانش نگيرم . ( 3 ) وليد بن يزيد بن عبد الملك بن مروان هم به پيروى از او گفت : تلعّب بالخلافة هاشمىّ * بلا وحى اتاه و لا كتاب فقل للّه يمنعنى طعامى * و قل للّه يمنعنى شرابى « 5 »
--> ( 1 ) . نك : شرح نهج البلاغهء ابن ابى الحديد ، ج 10 ، ص 101 ، از احمد بن ابى طاهر در كتاب اخبار الملوك . ( 2 ) . الموفّقيات ، ص 577 ؛ مروج الذهب ، ج 3 ، ص 454 ؛ شرح نهج البلاغه ابن ابى حديد ، ج 5 ، ص 120 . ( 3 ) . تاريخ طبرى ، ج 10 ، ص 284 ؛ مروج الذهب ، ج 3 ، ص 454 . ( 4 ) . تاريخ طبرى ، ج 10 ، ص 286 . ( 5 ) . مروج الذهب ، ج 3 ، ص 228 .