الشيخ محمد هادي اليوسفي الغروي ( مترجم : حسينعلى عربى )

403

موسوعة التاريخ الإسلامي ( تاريخ تحقيقى اسلام ) ( فارسي )

متعرّض رسول الله صلّى اللّه عليه و آله شد و او را با سخنانش مورد اذيت و آزار قرار داد . براى همين بنى هاشم جمع شدند و حمزه كه از شكار برمىگشت ، اين اجتماع را ديد و پرسيد : چه شده است ؟ پس زنى به وى گفت : اى ابو يعلى ، عمرو بن هشام ( ابو جهل ) متعرّض محمد شده و او را اذيت كرده است . حمزه از اين موضوع خشمگين شد و به سوى ابو جهل رفت و با كمانش بر سر ابو جهل كوبيد و سپس او را بلند كرد و بر زمين كوبيد . مردم جمع شدند و گفتند : اى ابو يعلى ، آيا به دين برادرزاده‌ات گرويده‌اى ؟ گفت : بله . من شهادت مىدهم كه لا إله الّا اللّه و ان محمّدا رسول اللّه . كه اين به خاطر شدت غضب و جوانمردىاش بود و آن‌گاه به منزلش رفت . فرداى آن روز نزد رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله رفت و گفت : اى برادر زاده ! آيا آنچه كه مىگويى حق است ؟ پس رسول الله صلّى اللّه عليه و آله سوره‌اى از قرآن را براى او قرائت كرد و او بدان بصيرت پيدا كرد و در دين اسلام ثابت قدم گرديد . رسول الله صلّى اللّه عليه و آله و ابو طالب از اين واقعه بسيار خوش‌حال و مسرور شدند و ابو طالب در شعرى چنين گفت : « 1 » ( 1 ) اى ابو يعلى ( حمزه ) بر دين احمد ثابت قدم و صابر باش و هميشه از دين احمد پشتيبانى كن . بدان كه اين دين به حقيقت از سوى خداوند بر احمد نازل شده است و نسبت به آن كافر مباش . من بسيار خوش‌حال شدم ، وقتى كه اسلام آوردن تو را شنيدم ، پس در راه خدا از رسول الله حمايت كن . و اسلام خود را با صداى بلند به همهء قريشيان اعلام كن و بگو : احمد يك ساحر و جادوگر نيست . ( 2 ) اين خبر را ابن اسحاق از مردى از أسلم چنين نقل كرده است : ابو جهل در كنار كوه صفا از كنار رسول الله صلّى اللّه عليه و آله عبور مىكرد كه او را مورد اذيت و آزار و فحش و ناسزا قرار داد و سخنانى گفت كه باعث تضعيف دين و اقدامات وى گردد ؛ اما رسول الله صلّى اللّه عليه و آله هيچ حرفى نزد . آن‌گاه ابو جهل به ميان جمعى از قريش كه كنار كعبه نشسته بودند رفت و در ميان آنان نشست . كنيز عبد الله بن جدعان از داخل خانه‌اش آنچه را كه اتفاق افتاده بود ، مشاهده كرد و هنوز زمان زيادى از نشستن ابو جهل نگذشته بود كه حمزة بن عبد المطلّب در حالى كه كمانش را بر دوش انداخته بود از شكار بازگشت . او هرگاه كه از شكار بازمىگشت ، قبل از آن كه نزد خانواده‌اش برود ، به طواف كعبه مىرفت و در اين حال به هر گروهى از قريش كه برخورد مىكرد ، در كنار آنها مىايستاد و سلام مىكرد و مقدارى با آنها گفت‌وگو مىكرد . او از

--> ( 1 ) . اعلام الورى ، ج 1 ، ص 122 - 123 .