الشيخ محمد هادي اليوسفي الغروي ( مترجم : حسينعلى عربى )
400
موسوعة التاريخ الإسلامي ( تاريخ تحقيقى اسلام ) ( فارسي )
كه نماز صبح را خواند و ما هم با او خوانديم . ( اين چنين ذكر شده است ) ، فرمود : اى امّ هانى ، من نماز عشا را با شما در همين خانه خواندم ، سپس به بيت المقدس رفتم و آنجا نماز خواندم و حال هم چنان كه مىبينى نماز صبح را با شما خواندم سپس برخاست كه برود ، ولى من كنارهء عبايش را گرفتم و گفتم : اى پيامبر خدا ! در اين باره با مردم سخن نگو كه تو را تكذيب و اذيت مىكنند ! او فرمود : به خدا قسم كه به آنها خواهم گفت ! ( 1 ) بعد به كنيز حبشى خودم گفتم : واى بر تو ، بلند شو و دنبال رسول الله صلّى اللّه عليه و آله حركت كنى . آن حضرت نزد مردم رفت و اين خبر را به آنها داد ، تعجب كردند و گفتند : نشانهء اين سخن تو چيست اى محمد ؟ ما تا به حال چنين چيزى نشنيدهايم ! فرمود : نشانهء آن اين است كه من وقتى به سوى شام مىرفتم متوجه كاروان بنى فلان شدم كه در وادى فلان منطقه بودند و شترى از آنها رم كرده و گم شده بود كه من آن را به آنها نشان دادم . سپس برگشتم و در وادى ضجنان ( كه يك منزل از مكه به سوى وادى تهامه راه است ) كاروان بنى فلان را ديدم كه همگى در خواب بودند . آنها ظرف آبى داشتند كه آن را پوشانده بودند . من آن پوشش را برداشتم و مقدارى از آب آن را نوشيدم و سپس آن را به همان صورت اوليه پوشاندم . و نشانهء آن اين است كه الان كاروانشان از بيضاء و تنعيم گذشته است و شترى خاكسترى در پيشاپيش آن حركت مىكند كه دو لنگه بار دارد كه يكى سياه و ديگرى رنگارنگ مىباشد . ( 2 ) ام هانى از قول كنيزش مىگويد كه افراد قريش به سر راه كاروان رفتند و آن شتر را همانطور كه برايشان وصف كرده بودند ، ديدند و از ظرف آب سؤال كردند . آنها گفتند كه ظرف را پر از آب كرده و پوشانده بودند ، اما وقتى از خواب بيدار شدند ، ديدند كه به همان صورت اوليه پوشانده شده است ، ولى آبى در آن وجود ندارد و از ديگرانى هم كه به مكه رسيده بودند ، سؤال كردند و آنها هم گفتند : به خدا قسم كه راست گفته است . ما در همان وادى حركت مىكرديم كه يكى از شتران ما گم شد و در همين حال صداى مردى را شنيديم كه ما را به سوى شتر فرا مىخواند و ما هم رفتيم و آن را گرفتيم . « 1 » ( 3 ) در ادامهء خبر سابق از امام صادق عليه السّلام آمده است : هنگامى كه سوره نازل شد و عتبة بن ابى لهب از آن آگاه شد ، نزد نبى اكرم صلّى اللّه عليه و آله آمد و بر صورتش آب دهان انداخت و گفت : من به ستاره و به خداى ستاره كافرم و آنگاه دختر آن حضرت صلّى اللّه عليه و آله را طلاق داد . رسول اكرم صلّى اللّه عليه و آله او را نفرين كرد و گفت : خدايا يكى از سگهايت را بر او مسلّط كن .
--> ( 1 ) . سيره ابن اسحاق ، ج 2 ، ص 43 - 44 .