الشيخ محمد هادي اليوسفي الغروي ( مترجم : حسينعلى عربى )

241

موسوعة التاريخ الإسلامي ( تاريخ تحقيقى اسلام ) ( فارسي )

( 1 ) اى ابو طالب ! اگر ايام او را درك مىكردم ، هرآينه از بصيرترين و آگاه‌ترين مردم نسبت به امر وى بودم و اگر تو توانستى از او پيروى كنى ، اين كار را انجام بده و او را با دست و زبان و اموالت يارى كن . به خدا قسم كه او به زودى بر شما سرورى خواهد يافت و به مقامى دست خواهد يافت كه هيچ يك از پدرانم بدان نرسيده‌اند . اى ابو طالب ! هيچ يك از پدرانت را نمىشناسم كه پدر و مادرش اين چنين فوت كرده باشند ، لذا تنهايىاش را به خوبى درك كن . آن‌گاه گفت : آيا وصيتم را قبول كردى ؟ گفت : بله و خداوند را بر اين امر گواه مىگيرم . ( 2 ) سپس عبد المطلب گفت : دستت را بده و آن‌گاه دست محمد صلّى اللّه عليه و آله را در دست ابو طالب گذاشت و گفت : حالا با خيال آسوده مىميرم ! و دائما رسول الله را مىبوسيد و مىگفت : شهادت مىدهم كه تا حال هيچ كدام از فرزندانم را نبوسيده‌ام كه خوشبوتر و زيباتر از تو باشد و سپس جان به جان آفرين تسليم كرد و در اين زمان رسول الله صلّى اللّه عليه و آله هشت‌ساله بود . « 1 » كلينى هم در كافى همين را مىگويد . « 2 » ( 3 ) پس از آن ، ابو طالب او را ملازم خويش كرد و هيچ لحظه‌اى از شب يا روز او را از خود جدا نمىكرد و حتى او را در كنار خويش مىخوابانيد تا اين كه به بلوغ رسيد و در مورد نگهدارىاش به هيچ كس اطمينان نمىكرد . « 3 »

--> ( 1 ) . مجلسى از كازرونى در المنتقى نقل مىكند كه عبد المطلّب در 82 سالگى فوت كرد و ام يمن مىگفت : رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله را ديدم كه پايين پاى عبد المطلّب اشك مىريخت و از رسول اللّه سؤال شد كه آيا مرگ عبد المطلّب را در خاطر دارى ؟ گفت : بله ، من در آن هنگام هشت‌ساله بودم ( بحار الانوار ، ج 15 ، ص 162 به نقل از المنتقى ، فصل سوم ) و اين مطلب را از العدد القويه نقل كرده و اضافه نموده است : و عبد المطلّب در گورستان حجون به خاك سپرده شد ( بحار الانوار ، ج 15 ، ص 156 ) . ( 2 ) . اصول كافى ، ج 1 ، ص 439 . ( 3 ) . سپس مرحوم صدوق با سندى از ابن اسحاق از عباس بن عبد الله از پدرش عبد الله بن معبد از پدرش معبد بن عباس بن عبد المطلب - يا بعضى از خاندانش - نقل مىكند : زيراندازى براى عبد المطلب در سايهء كعبه پهن مىشد و به احترام وى هيچ كدام از فرزندانش بر آن نمىنشستند و تنها رسول الله صلّى اللّه عليه و آله وقتى از راه مىرسيد ، بر آن مىنشست . عموهايش او را نگه مىداشتند تا از اين كارش جلوگيرى كنند ، امّا جدش عبد المطلّب مىگفت : پسرم را رها كنيد و آن‌گاه به كمرش مىزد و مىگفت : اين پسرم داراى شأن و مقام بزرگى است . سپس مىگويد : عبد المطلّب وفات كرد در حالى كه نبى اكرم صلّى اللّه عليه و آله هشت‌ساله بود و اين واقعه در سال هشتم عام الفيل رخ داد . ( اين خبر در سيرهء ابن هشام ، ج 1 ، ص 178 و در تهذيب السيرة ، ص 41 آمده است ) .