الشيخ محمد هادي اليوسفي الغروي ( مترجم : حسينعلى عربى )
170
موسوعة التاريخ الإسلامي ( تاريخ تحقيقى اسلام ) ( فارسي )
پس از آن كه تمام مسيحيان را جمع كرد ؛ آنها را به يهوديت دعوت كند ، اما آنان از اين كار ابا كردند و او هر چه بيشتر اصرار كرد ، آنها بيشتر امتناع ورزيدند و كشته شدن را بر يهودى شدن ترجيح دادند . او هم گودالهايى را حفر كرد و در آنها آتش افروخت و بعضى از آنان را با آتش سوزانيد و برخى را با شمشير به قتل رسانيد و بدن آنها را مثله كرد و تعداد كسانى كه كشته يا سوزانده شدند به بيست هزار نفر رسيد . ( 1 ) در اين ميان مردى به نام دوس ذو ثعلبان « 1 » به طور پنهانى سوار اسبش شد « 2 » و نزد پادشاه روم رفت و او را از اعمال شنيع ذو نواس مطلع كرد و از او يارى خواست ، قيصر به او گفت :
--> دربارهء زن مسيحى و طفلش را مسعودى در مروج الذهب ( ج 2 ، ص 78 ) نقل كرده است و طبرسى در مجمع البيان از سعيد بن بن جبير نقل مىكند : اهالى اسفندهان مجوسى بودند و هنگامى كه شكست خوردند ؛ عمر دربارهء آنها گفت : اينان يهودى و نصرانى نبودهاند ؛ پس از اهل كتاب به شمار نمىروند . حضرت على عليه السّلام گفت : بلكه آنها كتابى داشتهاند و دليل آن هم اين است كه روزى پادشاه آنها مست شد و با دختر يا خواهر خود همبستر گرديد و هنگامى كه از مستى خارج شد ؛ به او گفت : چگونه مىتوانم از اين مشكلى كه در آن افتادهام ؛ خارج شوم . دخترش گفت : اهل مملكت خويش را جمع كن و اعلام كن كه در نظر تو ازدواج با دختران خود جايز است و آنها را مجبور كن كه آن را حلال بدانند ! پس پادشاه آنها را جمع كرد و نظر خويش را اعلام كرد ! امّا آنها از متابعت وى سرباززدند . سپس گودالى در زمين حفر كرد و در آن آتش بر افروخت و هر كسى را كه با نظريهاش مخالفت مىكرد ؛ در آتش مىانداخت و هر كسى كه آن را مىپذيرفت ، آزادش مىكرد . اين را علامه طباطبائى در ( الميزان ، ج 20 ، ص 256 ) نقل كرده و سپس فرموده است كه اين را سيوطى در الدر المنثور آورده است . گفته شده است : كسانى كه گودالهاى آتش درست كردند ؛ سه نفر بودند : تبّع فرمانرواى يمن ، قسطنطين بن هلايى به هنگامى كه نصارى از يگانهپرستى به پرستش صليب پرداختند و نبوكذنصر ، پادشاه بابل به هنگامى كه ادعاى ربوبيت كرد و به مردم دستور داد كه در مقابلش سجده كنند و دانيال نبى و پيروانش از اين كار امتناع ورزيدند و او هم آنها را در گودال آتش انداخت ! اين مطلب را محققان سيرهء ابن هشام نقل كردهاند ، ج 1 ، ص 32 . و علامه طباطبائى در تفسير الميزان ج 2 ، ص 257 احتمال تعدد را داده است . و سيّد هاشم الحسنى در كتاب سيرة المصطفى ، ص 22 مىگويد : « خبر گودالهاى آتش يمن ، در بعضى از تفاسير آمده است و لكن تفسيرهاى موثق آن را تأييد نمىكنند و بعيد نيست كه اين حكايت از اسرائيلياتى باشد كه كعب الاحبار و امثال او جعل كردهاند » . از اينجا پيداست كه السيد الحسنى كه خدا او را ببخشايد ، به دقت در روايات و اخبار مربوط به قصّه توجه نكرده است و الّا در سلسلهء سند هيچ يك از روايات ؛ كعب الاحبار و امثال او وجود ندارند . بله ، يكى از روايات ابن اسحاق به وهب بن منبّه اليمانى ختم مىشود و او مثل كعب الاحبار است و لكن اين خبر متناسب با اسرائيليات نيست ؛ زيرا به نفع بنى اسرائيل و يهود نيست و بلكه به نفع نصارى و عليه يهود است و با اين حال چگونه مىتواند از اسرائيليات باشد ؟ ! ( 1 ) . تفسير قمى ، ج 2 ، ص 414 . ( 2 ) . تاريخ طبرى ، ج 2 ، ص 137 .