الشيخ عباس القمي
71
منتهى الآمال في تواريخ النبي و الآل ( فارسي )
و از انس بن مالك روايت است كه گفت : من ده سال خدمت كردم رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و سلم را ، پس افّ به من نگفت هرگز ، و نفرمود كارى را كه كرده بودم چرا كردى ، و كارى را كه نكرده بودم چرا نكردى . « 1 » و گفت كه : از براى آن حضرت شربتى بود كه افطار مىكرد بر آن ، و شربتى بود براى سحرش و بسا بود كه براى افطار و سحر آن حضرت يك شربت بيش نبود ، و بسا بود آن شربت شيرى بود و بسا بود كه شربت آن حضرت نانى بود كه در آب آميخته شده بود ، پس شبى شربت آن جناب را مهيّا كردم ، آن بزرگوار دير كرد گمان كردم كه بعضى از صحابه آن حضرت را دعوت كرده ، پس من شربت آن حضرت را خوردم ، پس يك ساعت بعد از عشا آن حضرت تشريف آورد ، از بعض همراهان آن جناب پرسيدم كه آيا پيغمبر صلّى اللّه عليه و آله و سلم در جايى افطار كرده يا كسى آن جناب را دعوت كرده ؟ گفت : نه پس آن شب را به روز آوردم از كثرت غم به مرتبهاى كه غير از خدا نداند از جهت آن كه آن حضرت آن شربت را طلب كند و نيابد و گرسنه به روز آورد و همانطور شد . آن جناب داخل صبح شد در حالتى كه روزه گرفته بود و تا به حال از من از امر آن شربت سؤال نكرد و يادى از آن ننمود . « 2 » مطرزى در مغرب گفته كه : انس بن مالك را برادرى بود از مادر كه او را ابو عمير مىگفتند ، روزى حضرت رسول صلّى اللّه عليه و آله و سلم او را مشاهده كرد به حالت حزن و غم ، پرسيد او را چه شده كه محزون است ؟ گفتند : مات نغيره . جوجهء گنجشكى داشته است كه مرده ! حضرت به عنوان مزاح به او فرمود : يا ابا عمير ! ما فعل النّغير ؟ « 3 » و روايت شده كه آن بزرگوار در سفرى بود امر فرمود براى طعام ، گوسفندى ذبح
--> ( 1 ) مكارم الاخلاق ، ج 1 ، ص 15 ؛ الشمائل النبوية ، ص 420 ؛ بحار الأنوار ، ج 16 ، ص 230 . ( 2 ) بحار الأنوار ، ج 6 ، ص 247 . ( 3 ) نك : المناقب ، ج 1 ، ص 147 .