الشيخ عباس القمي

56

منتهى الآمال في تواريخ النبي و الآل ( فارسي )

مرضعات ! هيچ كس هست از شما كه طفلى نيافته باشد ؟ پرسيدم كه : اين مرد كيست ؟ گفتند : عبد المطّلب بن هاشم سيّد مكّه است ، پس من پيش تاختم و گفتم : آن منم . فرمود : تو كيستى ؟ گفتم : زنى از بنى سعدم و حليمه نام دارم ، عبد المطّلب تبسّم كرد و فرمود : بخّ بخّ خصلتان جيّدتان سعد و حلم ، فيهما عزّ الدّهر و عزّ الأبد . « 1 » به به دو خصلت نيكوست : سعادت و حلم ، كه در آن‌ها است عزت دهر و عزّ ابدى . آنگاه فرمود : اى حليمه ! نزد من كودكى است يتيم كه محمّد صلّى اللّه عليه و آله و سلم نام دارد و زنان بنى سعد او را نپذيرفتند و گفتند : او يتيم است و تمتّع از يتيم متصوّر نمىشود و تو بدين كار چونى ؟ چون من طفل ديگر نيافته بودم آن حضرت را قبول نمودم ، پس با آن جناب به خانهء آمنه شدم ، چون نگاهم به آن حضرت افتاد شيفتهء جمال مباركش شدم پس آن درّ يتيم را گرفتم و چون در دامن گذاشتم و نظر به سوى من افكند نورى از ديده‌هاى او ساطع شد و آن قرّة العين اصحاب يمين به پستان راست من رغبت نمود و ساعتى تناول كرد و پستان چپ را قبول نكرد و براى فرزند من گذاشت و از بركت آن حضرت هر دو پستان من پر از شير شد كه هر دو را كافى بود و چون به نزد شوهر خود بردم آن حضرت را شير از پستان شتر ما جارى شد . آن قدر كه ما را و اطفال ما را كافى بود . پس شوهرم گفت : ما فرزند مباركى گرفتيم كه از بركت او نعمت رو به ما آورد ، و چون صبح شد آن حضرت را بر درازگوش گوش خود سوار كردم رو به كعبه آورد و به اعجاز آن حضرت سه مرتبه سجده كرد و به سخن آمد و گفت : از بيمارى خود شفا يافتم ، و از ماندگى بيرون آمدم ، از بركت آن كه سيد مرسلان و خاتم پيغمبران و بهترين گذشتگان و آيندگان بر من سوار شد ، و با آن ضعف كه داشت چنان رهوار شد كه هيچ يك از

--> ( 1 ) سيره حلبى ، ج 1 ، ص 106 .