محمد صالح الحسينى الترمذى ( كشفي )

395

مناقب مرتضوى ( فارسي )

مثنوى : سپر در زمان قتال و جدال * بيفتاد از دست شاه رجال برآشفت از آن شاه عالى اثر * درِ قلعه را كند و كردش سپر و از امام محمد باقر منقول است كه : امير المؤمنين درِ حصار گرفته جنبانيد تا بكند و تمام حصار چنان لرزيد كه صفيه دختر حىّ اخطب از تخت بيفتاد و رويش مجروح شد . كفّ كافى آن شاه جوان‌مردان يد اللّه بود ، و گرنه كى تواند آدمى كندن در خيبر ! به عقيدهء بعضى از روايات هشتصد من وزن داشت و برخى سه هزار من گفته‌اند . و در صواعق محرقه مسطور است كه : « بعد از كندن ، برداشت در خيبر را امير المؤمنين بر پشت خود تا آنگاه درآمدند مسلمانان درون قلعه . پس خود سپر كرده مقاتله فرمود تا آنكه فتح شد . پس انداخت از دست خود ، بر نداشتند آن را مگر چهل نفر . » و در كشف الغمّه مسطور است كه « هفتاد كس از برداشتن او عاجز بودند . » مثنوى : به نزديك آن دست با اقتدار * كه گويد ز وزنِ درِ آن حصار كه گر دست بردى به سوى سپهر * سپهرش سپر بودى و قبه مهر القصه ، يهود خيبر از مشاهدهء اين امر غريب فغان الامان به ايوان كيوان رسانيدند و شاه مردان بعد از استجازت پيغمبر امان داده در را به مقدار هشتاد وجب از پس پشت خود دور انداخت . بيت : شهى كه تا به دو انگشت در ز خيبر كند * برآمد از پى اسلام صدهزار انگشت و گويند چون خبر فتح خيبر به خير البشر رسيد به غايت مسرور گشت و در وقت ملاقات به امير المؤمنين فرمود : « قد بلغنى بناءك المشكور و ضيعك المذكور قد رضى اللّه عنك و رضيت انا عنك . » امير المؤمنين را رقت روى نمود ؛ چنان كه قطرات اشك بر رخسار مهرانورش روان شد . رسول پرسيد : يا اخى ، اين گريهء شادى است يا غم ؟ گفت : گريهء فرح است يا رسول اللّه و چگونه فرحناك نباشم كه اللّه تعالى و تو از من راضى هستيد ! و به صحت پيوسته كه امير المؤمنين خيبريان را بدان شرط امان داد كه هريك از ايشان يك شتر بار غله برداشته از آن ديار بيرون روند و ساير اموال به مسلمانان گذارند و اگر چيزى پنهان دارند ، خون ايشان هدر باشد . كنان بن ابى الحقيق يك پوست شتر از زر و زيور مملو پنهان كرد . چون خيانت او ظاهر شد ، بنابر شرط مذكور خون يهود مباح گشت و خاتم انبيا كنانه را تسليم محمد بن مسلمه نمود كه به عوض خون برادر خود كه در آن جنگ شهيد شده بود به قتل آورد