محمد صالح الحسينى الترمذى ( كشفي )

367

مناقب مرتضوى ( فارسي )

من كه و زينگونه دولت از كجا * بر گدايى سايه افكنده هما بر سرِ مورى سليمانى رسيد * بر تن جان داده‌اى جانى رسيد غرق بحر حيرتم زين واقعه * بلكه مىبينم به خواب اين واقعه تا ميسر دولت ديدار شد * بخت خواب‌آلود من بيدار شد مكرمت كردى فدايت جان من * كفر عشقت رونق ايمان من امير فرمود : اى در محبت يگانه ، چند خرج كردى از براى خانه ؟ گفت : اى پيشواى ابرار ، مبلغ هزار دينار . فرمود : من به اين مبلغ خانهء زرنگار مىفروشم در ساحت دار القرار پر از حور گل رخسار . احمد گفت : من آن خانه را خريدارم و رقم منت بر صفحهء جان مىنگارم . امير دست مبارك بر دستش نهاده بيع فرمود . احمد از اين مضمون زوجهء خود را آگاه ساخته ، هزار دينار طلبيد . زنش گفت : من نيز شريكم در اين بيع با فرزندان كه با هم باشيم در خانهء جاودان . احمد ملتمس زن قبول نمود ، زر در خدمت امير آورد . آن سرور اسخيا و رهبر اتقيا به سايل عطا كرد . احمد گفت : يا امير ، از براى بيع حجتى در كار است كه بيع بىحجت نااستوار است . امير تبسم نموده ، دوات و قلم طلبيد و حجتى مرقوم گردانيد . مضمونش آن‌كه من كه على بن ابى طالبم ، فروختم خانه به احمد كوفى در بهشت جاودان ، مشتمل بر چهار حد . حد اول ) ملحق به خانهء رسول آخر الزمان ؛ حد دويم ) متصل به خانهء من ؛ حد سيم ) ملحق به خانهء حسن ؛ حد چهارم ) پيوسته به منزل حسين ، سبطين رسول اللّه ذو المنن پر از حور و غلمان و چهار جوى از شهد و شير در وى روان ، حوالهء احمد كوفى كرد و احمد او را به زوجهء خود سپرده وصيت نمود كه اگر من پيشتر از تو بميرم ، اين حجت با من در قبر درآر . قضا را بعد از چندگاه از دار فنا به دار البقا انتقال كرد . چون خبر فوتش به امير رسيد ، از براى تجهيز و تكفينش حاضر آمده ، بر او نماز گزارده روى به دعاى آمرزش او نهاد . چون او را به مقبره برده دفن كردند ، كبوترى كاغذى در منقار گرفته آمده در دامن شاه ولايت افكند و به سوى چرخ بلند پرواز كرد . چون نامه بگشود ، در وى به خط سبز مرقوم بود كه اين نامه‌اى است از جانب حق - سبحانه و تعالى - به سوى على مرتضى كه بيع تو بيع من است . » منقبت : در هدايت السّعداء مسطور است كه : « روزى در سفر ، سايلى پيش امير آمده نانى طلب كرد . به قنبر فرمود : به اين درويش نان بده . گفت : يا امير المؤمنين ، نان بر شتر است . فرمود : با شتر بده . گفت : شتر در قطار است . فرمود : همچنان با قطار بده . قنبر در ساعت دست از مهار شتر بازداشته كناره گرفت . امير المؤمنين از وى پرسيد : چرا كنار گرفتى ؟ گفت : اى بحر سخا و كان