محمد صالح الحسينى الترمذى ( كشفي )
365
مناقب مرتضوى ( فارسي )
من از محرومى وصال يار است و نام من رعد جنگى است و از بلاد مغرب زمينم و سرآمد دلاوران پركبر و كينم و شاهى كه در بلاد مغرب است قدرش رفيع و نامش حارث بن ربيع و من برادرزادهء اويم و به راه فرمان او در تكوپويم . او را پسرى نيست كه جانشين او گردد اما دخترى دارد كه از فرط حسن ، خورشيد منير را ذرهء حقير مىشمارد و من روزى به شكار رفته بودم ، در طلب صيد تردد مىنمودم ، دختر را در شكارگاه ديدم ، عاشق گرديدم و به صحرا از براى صيد پوييدم . اما ندانستم كه آن نازنين تير غمزه خواهد انداخت و مرا صيد خود خواهد ساخت . چون به منزل رفتم ، طاقت طاق شد و جان حزين مشتاق نزديك عمّ خود زبان طلب گشودم و خواستگارى دختر نمودم . در جواب گفت : اگر مىخواهى دختر به تو دهم و تاج اقبال بر سر تو نهم ، تنها به سوى مكه رهسپار و سر على بن ابى طالب بيار و اگر اين كار نكنى ، دست از اين سخن بدار . من به هواى وصال مطلوب سلاح بر تن راست كرده ، متوجه جنگ على شدم و يك ماه هست كه شب و روز راه مىسپارم و در آرزوى يار اشك حسرت مىبارم . چون تو را ديدم ، گفتم مركبت بستانم و تو را به طلب على روان گردانم تا او را پيدا كرده بنمايى و عقدهء جانم بگشايى ! اما ندانستم كه همچنين به دست تو گرفتار خواهم گرديد و اشك حسرت از ديده خواهم باريد . آفرين بر تو باد اى دلاور ، كه تيغ دلاورى افراختى و بىسلاح همچو منى را زبون ساختى . چون شاه دلدل سوار آن سخنان شنيد ، پياده گرديد و گفت : منم على . دستهاى مرا بهبند در آر و به شمشير سرم بردار كه من در راه رضاى حق پوييدهام و چندين بار سر به دشمن بخشيدهام . چون تو را از كشتن من مقصود روى مىنمايد و عقدهء جان تو مىگشايد ، روى به راه رضا نهادم و مراد تو دادم . كافر چون حالات مشاهده نمود ، زبان به تحسين بگشود و گفت : آفرين بر همت تو كه هرگز هيچ كس اينچنين كارى نكرده و نخواهد كرد . پس روى به راه آورده مسلمان گرديد و دست و پاى شير خدا را ببوسيد . امير گفت : اندوهگين مباش و به ناخن غم روى جان مخراش كه من مطلوب تو را به تو رسانم و او را همنشين و قرين تو گردانم . بر اسب من بنشين تا به يكديگر راه سوى مغرب پوييم و در آنجا سخن از مدعا گوييم . پس بر دلدل سوار گرديده به يك طرفة العين به مغرب رسيد . قضا را دختر پادشاه مغرب حضرت رسالتپناه را در خواب ديد و از دلالت او رو به سوى اسلام پوييد و مأمور گرديد به آنكه فردا على ابن ابى طالب را استقبال نمايد و به ايمان تازه زبان به كلمهء شهادت بگشايد . چون بيدار گرديد ، على الصّباح از شهر بيرون رفته جانب صحرا پوييد . قضا را به شاه ولايتپناه رسيد . چون گل بشكفت و گفت : السّلام عليك يا بن عمّ رسول و زوج بتول . پس گفت : يا على ، دوش حضرت 9373224 خ 0 2 خ را در خواب ديدم كه به جانب من خراميده و تبسم مىنمود و