محمد صالح الحسينى الترمذى ( كشفي )

363

مناقب مرتضوى ( فارسي )

بيار و خود را به هيچ وجه معاف مدار . چون روى ماه او ديدم ، از عشق ديوانه گرديدم و آه دردناك از جگر بركشيدم و گفتم : بيت : تا غمت ويرانهء سينه به درد آباد كرد * دل ز درد جان و جان از دردِ دل فرياد كرد آه از رويت كه در جانم فكنده آتشى * داد از خونت كه بر دل سر بسر بيداد كرد و هر روز به سوى درگاه او راه مىسپردم و طبق سبزى مىبردم . بعد از چند روز جاسوسان حال مرا فهميدند و مانع گرديدند . من از منع ايشان بىاختيار فرياد برآوردم و گريبان چاك كردم و يكى از محرمان بىدرد خبر به پادشاه رسانيد كه تره‌فروش محله بر دختر تو عاشق گرديده و كارش به ناله و فرياد رسيده و به رسوايى انجاميده . چون در عشق او اختيار از دست دادم و روى به بارگاه پادشاه نهادم و زبان مطالبت گشودم و خواستگارى دختر نمودم ، پادشاه چون سخن من بشنود غضبناك گرديده به كشتن من حكم كرد . جلّادان مرا به پاى دار دوانيدند و از توهّم جانم به لب رسانيدند و در پاى دار پيشانى نياز بر زمين نهادم و زبان مسئلت به درگاه كارساز گشادم كه اى كريم كارساز و اى رحيم بنده‌نواز ، روا مدار كه محروم بميرم و از خوان وصال بهره نگيرم . مقارن اين حال و اثناى اين مقال ، جاسوسى در رسيد كه پادشاه تو را طلبيده . ريسمان از گردنم برآوردند و كشاله‌كنان پيش پادشاه بردند . پادشاه را وزيرى بود پر 8373224 خ 0 1 خ تدبير و دبير خوش‌تقرير . عرض نمود كه : روى در بخشش آور و از كشتن اين مرد درگذر . من او را تكليفى نمايم و كارى فرمايم كه مقدور او نباشد و لواى حيله برافرازم و او را بدان وسيله از اظهار اين معنى خاموش سازم . پس به من گفت : اگر آرزوى مصاهرت پادشاه دارى و راه مواصلت مىسپارى ، توجه به جنگ على بن ابى طالب برگمار و سر او را براى ما بيار تا تو را به دامادى سرافرازيم و كار تو را بر وجه مراد بسازيم . من بدين جهت روى بدين ديار نهادم و محنت بسيار بر خود قرار دادم . اما غريبم و على را نمىدانم و به دو راه بردن نمىتوانم . اگر مرا به دو راه نمايى و عقدهء كار من بگشايى ، كرم تمام باشد و لطف مالاكلام . شاه ولايت‌پناه فرمود : اين كار سهل است ، عقدهء تو را بگشايم و درد تو را درمان نمايم . اگر در كنار دريا زبان به اين سرّ مىگشودى و اظهار اين معنى مىنمودى ، تو را به دو راه مىنمودم و عقدهء تو را مىگشودم . پس با جوان روى به دريا نهاد و در كنار دريا بنشست . ذوالفقار به دو داده گفت : منم على بن ابى طالب . سر مرا بردار و حاجت خود را برآر . جوان دست برآورد كه تيغ براند و مقصود حاصل گرداند . دست او با تيغ در هوا ايستاده بماند و خون از ديدهء حيرتش فشاند ! امير گفت : چرا تيغ نمىرانى و سر مرا جدا نمىگردانى ؟ گفت : دستم خشكيده و از حركت جدا مانده . امير دعا خوانده بر دستش بدميد ، دستش به گرديد .