محمد صالح الحسينى الترمذى ( كشفي )
345
مناقب مرتضوى ( فارسي )
منقبت : در ملفوظ مخدوم جهانيان - قدّس سرّه - مسطور است كه : « روزى عمر بن الخطاب در زمان خود به خانهء امير المؤمنين على بود كه قافلهاى به جانب مكهء معظمه روان شد و ثابت كه يكى از زهاد صحابه بود آمده گفت : مرا به امير قافله بسپاريد تا به فراغ خاطر بروم . چون قافلهسالار بود به وداع امير آمد او را سفارش نموده سپردند . اهل قافله در تكريمش به قدر مقدور مىكوشيدند . چون ثابت جوانى بود وجيه ، عورتى مطلب خود را بر وى عرض كرد . از آنجا كه در زهد و ورع اسم با مسمى بود احتراز فرمود . عورت گفت تو را به بلا و تهمتى گرفتار كنم كه هرگز از انفعال برنيايى . در جواب گفت : خداى تعالى عادل است . عورت از استيلاى شهوت به غلامى مراد خود حاصل كرد و حامله شد . چون بر حمل اطلاع يافت ، خواست به تهمت بر ثابت ، ثابت كند . شبى او را در خواب يافته زرينهء خود را در رختش پنهان كرد و بامداد فرياد برآورد كه مال مرا دزد برد . قافلهسالار گفت : در اين صحرا ما چند مردم معدوديم ؛ شهرى و قريهاى نيست كه بتوان سراغ كرد . در رخت خودم تجسس و تفحص كنيد كه از اين مقام بيرون نخواهد بود و رخت همهكس را تفحص كردند نيافتند . عورت گفت : در رخت ثابت نيز ببينيد . جمعى از مؤمنان كه از احوال خجستهمآلش واقف بودند گفتند : حاشا كه از او اين نوع امر شنيعى بوجود آيد ! عورت گفت : مرا بر او گمان است . چون تفحص كردند زرينهء به جنس از رختش برآمد . پس گفت : اين حمل هم از ثابت است كه شبى با من به زور زنا كرده . بعد از ثبوت دزدى و زنا ، قافلهسالار رسن در گلويش افكنده به آن عورت پيش خليفهء زمان فرستاد ، خليفه حكم بر رجمش فرمود . مروى است كه : آن روز در مدينهء سكينه غوغاى عظيم پديد آمد . چون اين خبر وحشت اثر به سمع مبارك امير المؤمنين - كرّم اللّه وجهه - رسيد ، امام حسن را فرستاد و گفت تا آمدن ما ثابت را نگاهداريد و متعاقب خود آمده به عمر - رضى اللّه عنه - گفت : چرا حكم بعد از تأمل نمىكنى به تخصيص در امر رجم و قتل ؟ پس به طلب عورت امام حسن را فرستاد و عورت پرسيد : مرا كه طلبيده ؟ گفت : امير المؤمنين على . با خود گفت : هيهات كه وقت فضيحت و رسوايى من رسيد ! چون حاضر شد امير گفت : مرا مىشناسى ؟ على بن ابى طالبم . در حضور من راه خلاف مپوى و راست بگوى كه صورت حال چيست و اين حمل تو از كيست ؟ گفت : از ثابت است و در پيش خليفهء زمان دزدى او نيز ثابت شده . چون امير المؤمنين ديد كه بر قول خود مصر است ، رو به سوى امام حسن كرده فرمود : اى نور ديدهء مصطفى و سرّ در سينهء مرتضى ، نيم عصا و پارچه پلاسى كه در گوشهء خانه نهادهام بيار . چون آورد ، در پيش