محمد صالح الحسينى الترمذى ( كشفي )
321
مناقب مرتضوى ( فارسي )
منقبت : هم در كتاب مذكور از امام جعفر صادق - رضوان اللّه عليه - منقول است كه : « روزى بعد از وفات سيّد كاينات - عليه افضل الصّلوات و اكمل التّسليمات - سلمان فارسى - رضى اللّه عنه - به خدمت سيّدة النّساء - عليها التّحية و الثّناء - از مدينه به بيت الحزن بقيع رفت . سيّدة النّساء پرسيد : اهل مدينه را بعد از فوت پدر من چون ديدى ؟ گفت : در دادوستد و خريد و فروخت مشغولند . گفت : از ته دلى 8653224 خ 0 27 خ كه با زوج من دارند مىپرسم . گفت : به ظاهر اظهار مودّت و محبّت مىكنند ، حال باطن ايشان را خدا و نبى و ولى نيكو دانند . گفت : اى سلمان ، به آن خدايى كه آدميان را از خاك و باد و آب و آتش آفريد و دانه شكافت [ و ] اثمار پديد آورد ، هيچ آفريده نميرد كه دشمنان ما را در عالم آخرت با قبح وجهى نبيند و هيچ يكى از دوستان ما نميرد كه او را خلق اولين و آخرين با حسن صورتى نبينند . اى سلمان ، از شوهرم نشنيدى كه فرمود : هركه دعوى دوستى ما كند ، بايد كه جلباب فقر تازه كند ؟ سلمان گويد : ما در اين مكالمه بوديم كه امام المشارق و المغارب آمد و هرچه ميان او و سيّدة النّساء مذكور شده بود لفظا باللّفظ بيان نموده فرمود : اى سلمان ، همراه من بيا . روان شدم . چون از مدينهء سكينه بيرون شده از خندق بگذشتيم ، رداى مبارك خود به روى من افكنده فرمود : چشم بر هم نه و با من بيا . بفرموده قيام نمودم . بعد از زمانى ردا از روى من برگرفته فرمود : چشم بگشا . چون چشم بگشادم ، صفا و مروه به نظرم درآمد . قطانى آنجا بچه نهاده ، نزد وى آمد سلام كرد . او در جواب گفت : عليك السّلام يا امير المؤمنين . بار دوم سلام كرد ، وى گفت : عليك السّلام يا وصى خير المرسلين . پس فرمود : از براى چه در اينجا مسكن ساختهاى كه اينجا نه آب است و نه دانه ؟ قطان به زبان فصيح گفت : به حق اشهد ان لا إله الّا اللّه و اشهد انّ محمّد رسول اللّه و اشهد انّ عليا وليّه كه چون گرسنه شوم ، بر دشمنان تو لعنت كنم ، سير و سيراب گردم . پس امير المؤمنين هنگام مراجعت فرمود : اى سلمان ، مژده باد مواليان و محبّان مرا . همچنان كه رفته بوديم به مدينه باز آمديم . » منقبت : هم در كتاب مذكور از امام جعفر صادق - رضوان اللّه عليه - منقول است كه : « روزى امير المؤمنين در زمين بابل كلّهاى ديد افتاده . پرسيد : اى جمجمه ، تو كيستى ؟ گفت : من فلان بن فلان ملك فلان ولايت بودم . امير فرمود : من على مرتضىام ، وصى محمّد مصطفى ، با من تكلم كن آنچه در حيات ديدى و به عمل آوردى . كلّه در سخن آمده از اول تا آخر از خير و