محمد صالح الحسينى الترمذى ( كشفي )
297
مناقب مرتضوى ( فارسي )
لمؤلّفه : بار سر نهْ ز تن و پا به رهِ عشق بمان * كه درين راه كسى با سروسامان نرود جوان گفت : چون رضا و خشنودى خداى مرا حاصل خواهد بود ، باك ندارم از هرگونه بلايى كه پيش آيد ! بيت : عاشق آن است كه در راه تمنّاى وصال * گر رود سر ز سرش خواهش جانان نرود امير المؤمنين او را دعاى خير كرد . جوان قرآن از دست شير يزدان گرفته به مضمون اين بيت تكلّم نمود ؛ بيت : به يمن رهبرى عشق مىروم به رهى * كه زير پاى بجز نيشتر نمىآيد چون پيش اهل بغى برد ، گفت : اى مردمان ، امير المؤمنين - كرّم اللّه وجهه - كه وصى و پسر عم و داماد محمد مصطفى است ، اين كلام اللّه را كه عزيز داشتنش نشان ايمان است ، فرستاده خود را معزول كرده مىگويد : من با شما به كلام خدا كار مىكنم . با من مخالفت نكنيد و به محاربت پيش مياييد و از ناخشنودى حقّ سبحانه انديشه كنيد و خود را به دست خود در هلاكت ابدى ميندازيد . چون جوان امين اين نصايح رنگين گفت ، يكى از متابعان ايشان شمشيرى حواله كرده ، هر دو دستش قطع نمود . او قرآن را به زور بازو بر سينهء بىكينهء خود نگاه داشت . آخر از هر طرف درآمده به درجهء شهادتش رسانيدند . » مؤلف گويد : مقصود از تحرير اين نوع منقولات - معاذ اللّه - شكست اصحاب نيست بلكه اظهار كشف امير المؤمنين است و اگر در اين محل معترض اعتراض كند ، بر اعثم كوفى كه او نيز يكى از اصحاب است كرده باشد ؛ زيرا كه راوى اوست ، فقير خود ناقلى بيش نيست . منقبت : هم در كتاب مذكور و روضة الاحباب مسطور است كه : « امير المؤمنين - كرّم اللّه وجهه - بعد از فتح حرب جمل روزى چند در بصره اقامت نموه ، چون به جانب كوفه عزم رفتن كرد فرمود تا منبرى در معسكر نصب كردند . پس بر منبر برآمده ، بعد از حمد و ثناى بارى تعالى و درود بر محمّد مصطفى - صلّى اللّه عليه و آله و سلّم - ياد كرد و يك نفر از امير قوم و معاندان خودمند رجا رود [ كذا ] عبيدى 0423224 خ 0 82 خ در آن جمع حاضر بود . برخاسته چند سؤال كرد از رفتن و غير آن . امير المؤمنين اخبار نمود او را از امور واقعهء عجيبه و غريبه از روز انشاى خطبه تا قيام قيامت كه در شهر روى چه فتنه روى نمايد و چگونه خراب گردد و متصدّى تخريب آنكه باشد