محمد صالح الحسينى الترمذى ( كشفي )
250
مناقب مرتضوى ( فارسي )
ببريدند . فرمود : حاشا گذشته باشند ! بازگفت : و اللّه ! گذشتند . فرمود : غلط است . آن سوار گفت : حقا تا رايات ايشان را آن طرف آب نديدم ، نيامدم . فرمود : خلاف است ؛ زيرا كه محل افتادن و جاى خون ريختن ايشان اينجاست و از ايشان زنده نماند مگر كم از ده تن و از اصحاب من كشته نشوند مگر نه تن . پس برخاست . من با خود گفتم : الحمد للّه ميزانى به دست آمد كه حال امير بشناسم و عهد با خود كردم كه اگر مخالفان از نهروان گذشته باشند ، اوّل كسى كه به امير محاربه كند من باشم و اگرنه ، بر محاربه و قتال بطّالان عساكر اعدا ثابت و مستقيم باشم . چون از صفوف گذشتم ، ديدم رايات ايشان به حال خود در جايى كه بود قائم است . پس پشت جنبانيده ، گفت : حقيقت كار بر تو روشن شد ؟ گفتم : بلى ، يا امير المؤمنين . آنگاه فرمود : به كار مشغول باشى كه يكى از ايشان را قتل خواهى كرد و با ديگرى خواهى آويخت و همچنان بود كه يك تن از زمرهء مخالفان را كشته ، با ديگرى آويخته زخمى بر او زدم و او بر من و هر دو از خود رفته ، بر زمين افتاديم و تا وقتى به خود نيامديم كه امير المؤمنين از محاربه فارغ شد . المقصود ، چون بر سر شمار كشتگان آمدند - چنان كه فرمودند - از ايشان نه تن باقى ماند و از اصحاب مستطابش نيز نه تن شهيد شد . و شخصى را از احوال وى خبر داد كه : تو را صلب خواهند كرد در فلان موضع ، در فلان درخت خرما ؛ همچنانكه فرموده به عينه واقع شد . » منقبت : هم در شواهد النّبوّة مسطور است كه : « روزى حجّاج ، كميل بن زياد را طلب كرد . كميل بگريخت . آن لعين وظايف قوم او را بازگرفت . كميل با خود گفت : عمر من به آخر رسيده ، نشايد كه قوم خود را محروم سازم . پيشش آمد 1613224 خ 0 4 خ . حجّاج گفت : خواهان اين معنى بودم كه بر تو دست يابم . كميل گفت : از عمر من باقى نمانده مگر اندكى . هرچه خواهى بكن ؛ زيرا كه امير المؤمنين - كرّم اللّه وجهه - مرا سابقا خبر داده كه قاتل من تو خواهى بود . حجّاج وى را در حال ، گردن زد [ و ] 2613224 خ 0 5 خ او شهيد شد - رحمه اللّه . » منقبت : هم در شواهد النّبوّة مسطور است كه : « روزى حجّاج گفت : مىخواهم برسم به يكى از اصحاب ابو تراب و به قتلش به خداى تعالى تقرّب جويم . خادمانش گفتند : ما هيچ كس را نمىدانيم كه با وى پيش از قنبر صحبت داشته باشد . پس قنبر را طلبيده ، گفت : از دين و