محمد صالح الحسينى الترمذى ( كشفي )

225

مناقب مرتضوى ( فارسي )

تا به نور آفتاب اصل روشن شد ضمير * عاشق و معشوق را در خويشتن ما يافتيم چون ز اسرار حقيقت جان و دل آگاه گشت * ذات حقّ را در همه عالم هويدا يافتيم در تن خود تا نفس‌آسا به سيّارى شديم * نُه فلك را مضمر اندر هفت اعضا يافتيم قطره‌اى بوديم از بحر ازل جوشى زديم * نيك چون ديديم خود را عين دريا يافتيم بر گلى صد بوستان 6572224 خ 0 145 خ را مست و شيدا ديده‌ايم * در خسى صد شعله را پنهان و پيدا يافتيم تا به زلف يار دل بستيم رستيم از جهان * « كشفيا » كام دل خود بر تمنّا يافتيم و له ايضا : اى مهِ هر جايىام تا در دلم جا كرده‌اى * در جهان چون آفتابم فرد يكتا كرده‌اى كيست جز تو آنكه آرد تاب ديدارت به دهر * تو به چشم خود جمال خود تماشا كرده‌اى تا گل حسن تو بشكفته‌ست در بستان عشق * عالمى را همچو بلبل مست و شيدا كرده‌اى اى سپهر دلبرى را ماه از سوداى خويش * هر زمان خلقى دگر را رو به صحرا كرده‌اى زآن دو گيسو پاى در زنجير دارى جانِ خلق * زآن دو عارض آتش اندر ملك دلها كرده‌اى هم به من گفتى كه مهر من نسازى آشكار * هم مرا چون اشك من در خلق رسوا كرده‌اى تو به عشرت باده‌پيمايى ز مستى در خلا * بر ملا گو از چه ما را باده‌پيما كرده‌اى غلغل كوس عنايت برشد از عرش برين * « كشفيا » تا از دل و جان ترك دنيا كرده‌اى و له ايضا : خودبينى و خودپرستى است آيينم * شيداى خودم كه سربه‌سر تزيينم گر مؤمن و صادقم و گر بىدينم * اينم اينم هرآنچه هستم اينم و نيز در مجموعهء راز كه از مصنّفات اوست ، اين چند بيت از حال معرفتش گواهى مىدهد . و له ايضا : آيينهء روى كايناتم * بيرون ز جهان و از جهاتم درياى روانم و هم امواج * چون عين صفات عين ذاتم هم خنده و ذوق اهل عيشم * هم گريه و درد اهل ماتم با من بكنيد عرض احوال * حلّال جميع مشكلاتم چون غنچه نهان به خويش بودم * اكنون گلِ باغ كايناتم اين جمله صفت كه كردم اثبات * با اين همه وصف بىصفاتم مآل مقال آنكه ، او را با اهل تشيّع سواى محبّت امير المؤمنين و مودّت امام المسلمين - كرّم اللّه وجهه - مناسبتى و مشابهتى نيست و اين اظهار محبّت امير نه از تعصّب و بغض اصحاب ،