محمد صالح الحسينى الترمذى ( كشفي )

223

مناقب مرتضوى ( فارسي )

شد بسى در عهد او دين را رواج * خانهء دين را بوَد ذاتش سراج چون عمر بر مسند عزّت نشست * آفتاب از شرم بر رخ پرده بست وجه قوتش خشت‌مالى بوده است * مست جام لا يزالى بوده است هر كدامين پيشواى عالمند * خضر راه و رهنماى عالمند هر يكى را كار دنيا دردسر * بود آگه نيستى اى بىخبر چون تو دنيا را طلب دارى به جان * عارفان را همچو خوددارى گمان دوستى كان عمَر را با على است * آن على كو معدن آل نبى است كى بَرد ما و تو را اى جان من * دوستى چهار يار ايمان من ؟ مخلص هر چار از جان و دلم * حل شده از مهر ايشان مشكلم مهر ايشان هادىِ راه صواب * مهرشان مقصدنماى بىحجاب لطفشان كعبه‌رسان بىسفر * قهر ايشان آتش‌افروز سقر هركه را مهر على در سينه است * باليقين آن سينه‌اش بىكينه است مهر تقليدى ندارد اعتبار * مهر تقليدى نمىآيد به كار همچو من مهر على در سينه دار * سينهء خود را تهى از كينه دار در همه ، انوار ربّانى پديد * واى بر آن كس كه از كورى نديد مذهب صوفيه را كن اختيار * تا شوى در هر دو عالم بختيار بعد از استماع ابيات مسطوره گفت : اگر حال مطابق مقال باشد ، عين كمال است . گفتم : اى عزيز ، فكر حال خود كن كه از ثواب « ظنّوا بالمؤمنين خيرا » 2572224 خ 0 141 خ محروم مانده به نكال آخرت معذّب نگردى و گفتم : آنچه ملّا عبد الرّحمن جامى گفته است كه : ميان خلفاى اربعه مخاصمت بود ، آيا هر چهار يكديگر را خصم بودند يا خلفاى ثلثه با امير المؤمنين خصومت داشتند ؟ آن قضيّه كدام است كه حكمش موقوف بر خداست ؟ گفت : آن قضيّه خلاف است و ظاهر از اين ممرّ در خاطر امير خصومت باشد . گفتم : ازين عقيدهء ملّا چنان مستفاد مىشود كه خلفاى ثلثه خلافت را به غصب از امير گرفته‌اند . هرگاه حقيقت حال چنين باشد ، بايد كه جميع اوليا كه نسبت ارادت بيعت ايشان به امير منتهى گشته - معاذ اللّه - با خلفاى ثلثه - - رضى اللّه عنهم - دوست نباشند ، چه دوست دشمن ، دشمن است و هر مريدى كه دشمن پير خود بود ، مريد است نه مريد . المقصود ، هرچند دلايل معقوله و مقالات منقوله بيان نمودم اما از آنجا كه تعصّب در دلش مكان پذيرفته بود ، چنان كه ع : با شير اندرون شد و با جان بدر رود 3572224 خ 0 142 خ ، اصلا اثر نكرد و