محمد صالح الحسينى الترمذى ( كشفي )
180
مناقب مرتضوى ( فارسي )
بر ارباب دانش و اصحاب بينش واضح باد هرگاه سيد المرسلين امير المؤمنين را سابقهء نسبت اتحاد و يگانگى در عالم غيب و اطلاق چنين بود كه آن سرور فرمود و در عالم شهادت نسبت غيبت چنان كه مىفرمايد : « لحمك ، لحمى ؛ دمك ، دمى ؛ روحك ، روحى ؛ قلبك ، قلبى ؛ نفسك ، نفسى 1562224 خ 0 42 خ » و مطابق حديث نبوى حقّ - سبحانه و تعالى - در آيهء مباهله امير المؤمنين را نفس سيد المرسلين مىفرمايد ؛ كما قال اللّه تعالى : « فَقُلْ تَعالَوْا نَدْعُ أَبْناءَنا وَ أَبْناءَكُمْ وَ نِساءَنا وَ نِساءَكُمْ وَ أَنْفُسَنا وَ أَنْفُسَكُمْ » 2562224 خ 0 43 خ چنانچه شأن نزول اين آيهء كريمه در باب آيات به تفصيل مسطور گشت ، پس اينجا دويى كجا ماند كه ما سند آورديم به آنكه امير المؤمنين اول كسى است كه اسلام آورده و با پيغمبر نماز گزارده ؛ زيرا كه به حكم حديث نبوى هنوز اسلام از كتم عدم به عرصهء وجود نيامده بود كه سيد المرسلين و امير المؤمنين هر دو يك نور بودند و آن نور به صفت تسبيح و تقديس موصوف بود . و اللّه ! به اعتقاد فقير اسلام شعاعى است از پرتو آفتاب ذات فايض البركات ايشان ؛ چرا كه ايشان - فى الحقيقت - نور بودند و شعاع از نور منفك نمىشود ، ليكن اين همه مقدّمات مسطوره و تكلّمات مذكوره كه در صدر تحرير نموده آمد ، از جهت فهمانيدن عوام است و گرنه نسبت اتحاد بل غيبت ميان اين دو پادشاه كونين نه به منزلهاى است كه كسى را مجال تفكر و تذكر باشد . اگر در اين بيت هر دو برادر يكديگر را مخاطب ساخته بگويند ، سزاوار است . لوالدى : اتحاديست ميان من و تو * من و تو نيست ميان من و تو نظم : آن بهتر دو عالم و اين مهتر دو كون * آن صفدر رسالت و اين صفدر دغا و ان ختم انبياست كزو يافت كرّ و فر * هم ملكت نبوّت و هم تخت اصطفا وين شاه اولياست كه از قدر و احترام * ذاتش مشرف است به تشريف « انّما » آن مظهر فتوّت و وين مجمع كرم * آن مطلع كرامت و اين منبع سخا آن عارف حقيقت و اين هادى طريق * آن حاكم شريعت و اين والى ولا آن آسمان رفعت و اين آفتاب دين * آن صاحب « لعمرك » و اين نصّ « هل اتى » آن شاه من عرف شد و سلطان لو كشف * اين ماه « يا » و « سين » شد و خورشيد « طا » و « ها » آن پيشواى امّت و اين رهنماى خلق * آن قانع ضلالت و اين دافع بلا آن بحر رستگارى و اين كشتى نجات * آن جرم را شفاعت و اين رنج را شفا آن كعبهء سعادت و اين كعبهء مراد * و آن ملجأ مروّت و اين مأمن رجا