محمد صالح الحسينى الترمذى ( كشفي )
169
مناقب مرتضوى ( فارسي )
منقبت : در فتوحات القدس مسطور است كه : « چون مادر امير حامله گرديد ، اكبر شاه رسل و هادى سبل آمد و رو به سوى شكم والدهء امير كرده زبان معجز بيان گشادى و با ابن عمّ خود تكلّم نمودى و شاه ولايتپناه در شكم مادر زبان به جواب سلطان نبوّت گشودى . والدهء امير حقيقت حال و قال را به سمع ابو طالب رسانيد متحير گرديد ، از سيّد كاينات پرسيد : حقيقت حال چيست و مكالمهء تو با كيست ؟ فرمود : با برادر خود سخن مىگويم و با برادر خود راه گفت و شنيد مىپويم . ابو طالب گفت : برادر تو كيست ؟ فرمود : برادر من شاه ولايت ، شاه اولياست . ما هر دو يك نور بوديم وقتى كه نه عرش بود و نه كرسى ، نه آسمان بود و نه زمين ، باهم تسبيح و تقديس حقّ تعالى مىنموديم ، رفيق و شفيق من در ابتدا بود و در انتها نيز مرافقت خواهد نمود . ابو طالب چون اين سخن بشنيد ، دانست كه اين هر دو برادر مشعل راه هدايت خواهند گرديد ؛ به يكى مسند رسالت خواهد رسيد و به ديگرى منصب ولايت . چون وقت آن شد كه آفتاب ولايت از مطلع غيب طلوع نمايد و ظلمت كفر به نور هدايت بزدايد ، مادر امير المؤمنين از درد طلق بىقرار گرديد و به سوى كعبه راه نورديد و از براى درد خود دوا طلبيد . به گوش هوش او ندا رسيد كه در بيرون مپاى و به درون خانه درآى . نشان آشنا دارى چرا بيگانه مىگردى ! چون به درون كعبه شد ، پردهاى ديد در آن پرده پنهان گرديد . ذات مقدّس امير زير آن پرده از پردهء غيب به عالم شهادت خراميد . مقارن اين حال مرغ سفيدى از سقف خانه پديد آمده به منقار خود بر سينهء امير اسم على مرقوم گردانيد و پيش از اين در عالم شهود كسى را نام على نبود و در آن وقت هرجا طفلى متولّد شدى ، ابو جهل از خاك پاى بتان سرمه در چشمش كشيدى . چون خبر ولايت سلطان ولايت به آن لعين رسيد ، متوجه گرديد . چون امير را ديد خواست بردارد سرمه در چشمش درآرد ، هرچند زور كرد نتوانست كه بردارد . پس اصابع خود بر چشم وحدتبين امير المؤمنين نهاد كه بگشايد و از خاك پاى بتان مكحل سازد ، هرچند زور نمود ، نتوانست گشود . در آن حال ، شاه ملك ارشاد به قوّت بازوى ولايت طپانچه بر رويش زد ، چنانچه بر قفا افتاد و گردنش كج شد و آن ناراست تا آخر عمرش بود و ناراستى آن لعين به خلق عالم مىنمود . مادر امير المؤمنين از اين معنى اندوهگين گشته گفت : اى فرزند دلبند ، چرا ديده