محمد صالح الحسينى الترمذى ( كشفي )

99

مناقب مرتضوى ( فارسي )

كرّم اللّه وجهه - به تعجيل تمام آمده گفت : آتكم يا رسول اللّه . آن سرور فرمود : يا على ، نزد من آى . امير نزديك شد . رسول در كنارش گرفت و سينه بر سينه‌اش نهاده ، ميان پيشانيش را بوسه داد و اشك از هر دو چشمش روان شده بر سينه فرود آمد . بعد از آن به آواز بلند فرمود : اى گروه مسلمانان ، [ اين ] على بن ابى طالب است ؛ اين پيشوا و مقتداى مهاجر و انصار است ؛ اين برادر من است ؛ اين پسر عم و داماد من است و اين خون و گوشت و موى من است ؛ اين پدر هر دو سبط من است كه سيّدان جوانان اهل بهشت‌اند ؛ اين آن كس است كه غمها را از من بردارد ؛ اين شير و شمشير خداست بر دشمنان خدا ؛ لعنت خدا و لعنت لعنت‌كنندگان بر آن كس باد كه اين را دشمن دارد و خداى تعالى از دشمنان اين بيزار است و من نيز . و هركه خواهد از خداى و از من بيزار شود ، بايد كه اين سخن را حاضران به غايبان رسانند . » منقبت : قال النّبى - صلّى اللّه عليه و آله و سلّم : « لو فد ثقيف حنين جاؤه و لتسلمنّ اولا بعثنّ رجلا منّى او قال : مثل نفسى فليضربن اعناقكم و ليبيّن ذراريكم و ليأخذنّ اموالكم . قال : عمر فو اللّه ما تمنّيت الامارة الّا يومئذ و جعلت انصب صدرى له رجاء يقول هو هذا . قال : فالتفت لعلىّ فاخذه بيده ثمّ قال : هو هذا . » ترجمه : در استيعاب از مطلب بن عبد اللّه اخطب مروى است كه گفت : « چون گروه ثقيف از جنگ حنين گريخته ، بعضى از ايشان به طايف و بعضى به اوس رفتند و جماعتى به خدمت رسول آمدند . آن سرور گفت : باشد كه اسلام آوريد و گرنه مردى را كه از من و يا مثل من باشد بر گروه شما فرستم تا گردن همهء شما زده ، فرزندان شما را اسير گرداند و مال شما را به غنيمت بستاند . عمر بن الخطّاب گويد : به خدا كه من هرگز آرزوى امارت نكردم مگر آن روز سينه را پيش مىبردم به اميد آن‌كه شايد پيغمبر بگويد اين است آن مرد . در اين اثنا به امير المؤمنين على ملتفت شده ، فرمود : هو هذا ؛ يعنى اين است آن‌كه از من و مثل من است . » منقبت : قال النّبى - صلّى اللّه عليه و آله و سلّم : « هذا علىّ اقدمكم سلما و اسلاما . » ترجمه : در مناقب ابن مردويه از ابو ذر غفارى مروى است كه : « ما در خدمت آن سرور