ابن المغازلي / الكلابي ( مترجم : سيد جواد مرعشى نجفى )

210

مناقب علي بن أبي طالب ( ع ) ( بهمراه مناقب كلابى ) ( فارسي )

رفت ، بعد بسوى عمر فرستاد و گفت : كه پيامبر خدا ( ص ) ترا امر مىنمايد در ترا كه به مسجد است ببندى و از آنجا بيرون به روى ، گفت : شنيدم و فرمانبردارى مى كنم بر خدا و پيامبر او جز آنكه من دوست ميداشتم كه درب كوچكى به مسجد داشته باشم كه به خدا زارى كنم . ( 1 ) معاذ آنچه عمر گفته بود به پيامبر رساند ، بعد بسوى عثمان فرستاد و رقيه نزد او بود ، گفت : پيروى مىكنم و در شرابست ، و از مسجد بيرون رفت ، سپس بسوى حمزه فرستاد درش را بست و گفت : قبول مىنمايم و بر خدا و پيامبر او پيروى مىكنم ، و على در اين حال متردد بود نميدانست كه آيا اين هم از كسانى است كه بايد از مسجد خارج شود و يا اينكه در آنجا بماند ، و پيامبر ( ص ) خانه‌اى ميان خانه‌هاى خود براى او بنا كرده بود ، پيامبر ( ص ) به او فرمود : ساكن باش پاك و پاكيزه هستى ، آنچه پيامبر به على فرموده بود به گوش حمزه رسيد ، گفت : اى محمد ما را از مسجد بيرون مىكنى ، و پسران نابالغ پسران مطلب را نگه ميدارى ؟ پيامبر خدا به او فرمود : اين طور نيست اگر كار من بود احدى را از شما نمىگذاشتم آنجا بماند ، قسم به خدا جز خدا كسى به او اين مقامرا نداده است ، و بتحقيق تو از جانب خدا و پيامبر او بر خير و نيكى هستى ، مژده باد بر تو ! پس پيامبر ( ص ) به او مژده داد ، روز احد كشته گرديد . مردانى بر على حسد ورزيدند و در باطن خود چنين پنداشتند كه پيامبر خدا او را به اين مقام رسانده است ، و فضيلت و برترى على بر آنان روشن گرديد ، و اين موضوع به گوش پيامبر ( ص ) رسيد ، به پا خواسته و خطبه خواند و فرمود : مردانى پيش خود چنين مىپندارند كه من على را در مسجد نشاندم ، قسم به خدا من آنها را بيرون نكرده و على را نگه نداشتم ، بدرستى كه خداى توانا بر موسى و برادرش وحى كرد : ( أَنْ تَبَوَّءا لِقَوْمِكُما بِمِصْرَ بُيُوتاً وَ اجْعَلُوا بُيُوتَكُمْ قِبْلَةً وَ أَقِيمُوا الصَّلاةَ ) يعنى بر موسى و هارون وحى كرديم كه براى ياران خود در شهر مصر خانه‌هائى درست كنيد ،