ابن المغازلي / الكلابي ( مترجم : سيد جواد مرعشى نجفى )

152

مناقب علي بن أبي طالب ( ع ) ( بهمراه مناقب كلابى ) ( فارسي )

كوههاى سنگين و بزرگ بيايند از آنها مىبخشم ، تا آنجا كه چيزى را بر من شريك قرار نداده و دشمن مرا دوست ندارند . ( 1 ) گفت : گفت : همان كه آن جوان اين سخن را از من شنيد ، امر كرد بر من ده هزار درهم دادند ، و سى تا لباس بر من پوشيد ، سپس به من گفت : تو از اهل كجائى ؟ گفتم : از اهل كوفه ، گفت : تو عربى هستى يا مولى ؟ گفتم : بلكه عربى هستم ، گفت : همانطور كه چشم مرا روشن كردى چشمت را روشن كردم ، بعد به من گفت : فردا در مسجد با پسران فلانى نزد من بيا و بترس از اينكه راه را گم نكنى ، به پيش آن پير مرد رفتم در مسجد نشسته بود و انتظار مرا مىكشيد ، وقتى كه مرا ديد پيشوازم نموده و گفت : پدر فلانى با تو چه كرد ؟ گفتم : اين طور اين طور ، گفت : خدا او را جزاى خير بدهد ، خدا ميان ما و آنان را در بهشت جمع كند ، زمانى كه صبح كردم اى سليمان بر استر سوار شده شروع كردم برفتن راهى كه بر من توصيف كرده بودند ، همان كه مقدار كمى رفتم راه بر من مشتبه شد ، و اقامة نماز را در مسجد شنيدم ، گفتم : قسم به خدا با اين مردم نماز ميخوانم ، از استر پياده شده به مسجد وارد شدم ، مردى را ديدم كه اندام او مانند اندام رفيقم بود ؛ از طرف راست او قرار گرفتم همان كه به ركوع و سجود رفتيم ناگهان عمامه‌اش به پشت سر افتاد ، به روى او نگاه كردم در آن هنگام ديدم روى آن مانند روى خوك و سرش و خلقتش و دستهايش و پاهايش مانند خوك بود ، و ندانستم كه در نماز چه گفتم و چه طور نماز خواندم ، در حالى كه در كار او فكر مىنمودم ، و امام سلام نماز را گفت : و به روى من نگريسته و گفت : ديروز تو بسوى برادرم آمده بودى ، و امر كرد براى تو به اين چنين و آن چنان ؟ گفتم : بلى ، از دستم گرفته مرا بلند نمود ، وقتى كه اهل مسجد ما را ديدند از ما تبعيت كردند . همان كه به خانه رسيده گفت : اى پسر در را به‌بند و مگذار كسى وارد شود ، سپس دستش را به پيراهن خود برده و او را از تن در آورد ، در آن هنگام ديدم كه تن او مانند تن خوك بود .