عماد الدين حسن بن علي الطبري
540
مناقب الطاهرين ( فارسي )
من عجب غيور بودم بر شوهر خويش ابو جعفر محمّد التقى عليه السّلام و هميشه جاسوسان برگماشتى بر وى . و از وى سخنها مىشنيدم و تحمّل مىكردم . تا روزى زنى در آمد و سلام كرد . گفتم : من انت ؟ گفت : زن شوهر تو ، از اولاد عمّار ياسر . خواستم كه وى را برنجانم و رسوا گردانم ، صبر كردم و خود را به دست گرفتم و وى را خلعت و تشريف گرانمايه بدادم و گسيل كردم . و برخاستم و به پيش پدرم مأمون رفتم و حال گفتم . و وى مست بود . از غلام شمشير بخواست و سوار شد و در پيش امام عليه السّلام رفت و مىزد تا به صد پاره كرد . و من ندامت مىخوردم و كلمهء استرجاع مىگفتم و دست بر روى مىزدم ، هيچ فايده نبود بر آن فعلات و بر آن ندامت . تا آن شب من نخفتم از غصّه . چون روز شد با پدر بگفتم كه : مىدانى كه دوش چه كردى ؟ گفت : نه . گفتم : چنين و چنين كردى . وى را غش رسيد و در گريه افتاد و گفت : آه هلاك شديم ! و اين بد نامى تا ابد به ما بماند . ملامت من كرد كه : من مىگفتم كه از وى تحمّل كن كه وى پارهاى است از رسول خداى تعالى ، از من قبول نمىكردى . در حال غلام ياسر را بخواند گفت : اين زن چه مىگويد ؟ ياسر گفت : راست مىگويد كه به هزار پاره بكردى به زخم شمشير . گفت : برو و حال تفحّص كن . و به عجلت زود رجوع كن . ياسر چون آنجا رسيد ، امام را ديد عليه السّلام به سلامت روى در محراب كرده . گفت : يا بن بنت رسول اللّه ، خواهم كه جامهاى كه پوشيده دارى به من دهى تا من آن را به تبرّك و خلعت تو درپوشم . گفت : چيز ديگر بدهم بهتر از اين . گفت : نه ؛ كه اين جامه خواهم . جامه بر كند و به وى داد . ياسر بازآمد و گفت : حال چنين بوده است . بدنى چون عاج ديدم به سلامت . هيچ اثرى آنجا طاهر نبود . مأمون بگريست سخت و گفت : ما بقى