عماد الدين حسن بن علي الطبري
531
مناقب الطاهرين ( فارسي )
حالت افتاد خليفه را ؟ گفت : از ذرّيّت فاطمه عليها السّلام نزديك دو هزار بكشتم و سيّد و بزرگ ايشان زنده و امام باقى . من پرسيدم كه : وى كيست ؟ گفت : جعفر بن محمّد عليهما السلام . و من دانم كه تو كه محمّدى به امامت وى اعتقاد دارى و وى امام من است و امام تو و امام جملهء خلق ، و لكنّ الملك عقيم . اين ساعت من از وى فارغ شوم . و محمّد بن اسقنطورى وزير وى بود . در حال حاجب را بفرمود تا به طلب امام رفت . و طعام بخواست تا مائدهاى بياوردند . و طعام بخورد و شراب بياشاميد و خلق از حلقهء خويش بيرون فرمود كردن . و سيّاف را بخواند و گفت : چون جعفر بن محمّد در آيد و من وى را به سخن مشغول گردانم ، چون كلاه در سر بگردانم ، تو بايد كه شمشير بر وى زنى و در حال بكشى . سيّاف جلّاد گفت : سمعا و طاعة . محمّد بن اسقنطورى گويد : دنيا بر چشم من تاريك شد و عقلم مبهوت گشت . با سيّاف گفتم در راه : ويلك يا سيّاف ! أ تقتل ابن رسول اللّه ؟ ! سيّاف گفت : لا و اللّه . گفتم : چه خواهى كردن ؟ سيّاف گفت : چون امام حاضر شود و وى كلاه در سر بگرداند ، من گردن ابو الدوانيقى بزنم . و هيچ باك ندارم تا آنچه باشد باشد . زايد بر قتل من خود نباشد . من خون امام زمانه در گردن نگيرم و در دوزخ ابد نبرم خود را به رضاى كافرى . محمّد گويد : من گفتم : يا سيّاف ، اصبت الرّأى و ما رايت . چون حاجب برسيد گفت : اجب ابن عمّك . امام بر خرى مصرى سوار شد . و وى را عادت بودى كه بر موضع خلفا فرود آمدى . چون به وى رسيدم مىگفت : يا كافى موسى فرعون ، اكفنى شرّه . و بعد از آن لب مبارك بجنبانيد . و من فهم نمىكردم كه چه مىگويد . سقف خانه و قصر را ديدم كه چون كشتى كه در درياى موّاج جنبد مىجنبيد . ابو الدوانيقى