عماد الدين حسن بن علي الطبري
473
مناقب الطاهرين ( فارسي )
آسان بود الّا قتل على . قطامهء لعينه گفت : وى را به ضرب پنهان بكشى . اگر وى را بكشى شفاى نفس من باشد و عيش تو با من مهيّا بود . و اگر تو را بكشند ، ثواب آن عند اللّه تو را باقى بود . آن لعين گفت : من بدين شهر بدين عمل آمدم . قطامه گفت : من براى تو معاونى طلب كنم . وردان بن خالد من تيم الرّباب را خبر داد و وى اجابت كرد به معاونت ابن ملجم . و ابن ملجم شبيب بن بجره را بديد و گفت : يا شبيب ، چه گويى در شرف دنيا و آخرت ؟ گفت : آن چيست ؟ گفت : آن ، قتل على به مدد من . و قطامه در مسجد رفت و معتكف بودى و وى را خيمهاى زده بودند . آنجا اين هر سه لعين جمع شدند در شب چهارشنبه از نوزدهم ماه رمضان سنهء اربعين من الهجره . و ايشان سرّ خويش با اشعث گفته بودند و با وى مواطات كرده و وى آنجا حاضر بود براى مدد ايشان . و حجر بن عدى رحمة اللّه عليه آنجا احيا مىكرد . آواز اشعث در سمع وى آمد كه با اين ملجم مىگفت : النّجاء النّجاء لحاجتك . فقد فضحك الصّبح . حجر گفت : قتلته يا اعور . مبادرت كرد تا خبر به امير المؤمنين ( ع ) دهد . ابن ملجم لعين سبقت برده بود و ضربت بزد . حجر با جمعى فرياد برآوردند كه : قتل امير المؤمنين . و ضربت شبيب خطا كرد و بر طاق آمد و بگريخت و با خانهء خويش رفت . و ميان مىگشود ، كه ابن عمّ وى در پيش وى آمد و وى را بدان حال ديد . گفت : مگر امير المؤمنين را تو كشتى . خواست كه گويد كه نه ، بر زبان آمد كه آرى . ابن عمّ شمشيرى بر سر وى زد و به دوزخ فرستاد . و ابن ملجم بگريخت . مردى از قبيلهء همدان ابو ذر عبدى نام ، وى را بديد و قطيفهاى به وى انداخت و بر سر وى زد ، در روى افتاد ، و شمشير از دست وى بستاند . و آن لعين را بگرفت و پيش امير المؤمنين عليه السّلام برد .