عماد الدين حسن بن علي الطبري

454

مناقب الطاهرين ( فارسي )

برسيد از خازن پرسيد كه : چند باقى بماند ؟ گفت : دو هزار درهم بماند . گفت : آن باقى از آن من است و حسن و حسين و محمّد پسران من ، هر يكى را پانصد درهم . « 1 » صادق ( ع ) گويد كه : عايشه روزى گفت : مردى را طلب كنيد كه دشمنترين خلقان باشد مر على را . مردى را پيش وى بردند . سر برداشت و گفت : عداوت تو با على به چه حدّ است ؟ گفت : به حدّى كه از خداى تمنّا مىكنم كه على با اصحاب در شكم من باشند و شمشير تيز بر شكم من بزنند ، چنان كه شمشير بر خون سبقت برد . عايشه گفت : مرد وى تويى . اين نامهء من به وى بر . و نصيحت مرد بكرد . چون آن مرد به امير المؤمنين ( ع ) رسيد ، او را سوار ديد . نامه به وى داد . مهر برداشت و بخواند و گفت : هذا و اللّه ما لا يكون . و از اسب به زير آمد و اصحاب حاضر بودند . گفت با رسول : آنچه بپرسم جواب بدهى ؟ گفت : بدهم . گفت : سوگند مىدهم تو را به خدا كه عايشه گفت كه طلب كنيد كسى را براى من كه دشمنترين خلق خداى باشد به على ؟ رسول گفت : چنين بود . گفت : سوگند به خداى مىدهم كه تو گفتى كه من تمنّا مىكنم كه على با اصحاب در شكم من باشند و ميان من بزنند چنان كه شمشير بر خون سابق باشد ؟ رسول گفت : چنين گفتم . گفت : سوگند مىدهم كه با تو گفت كه اگر بر كوچ بينى يا بر اقامت ، نامه به وى دهى ؟ رسول گفت : چنين بود . گفت : سوگند مىدهم كه گفت اگر سوار بينى سوار باشد بر بغلهء رسول خداى ، متنكّبا قوسه ، معلّقا كنانته بقربوس سرجه ، و ياران وى بينى

--> ( 1 ) - الثاقب / 261 - 263 ، شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد 2 / 187 .