عماد الدين حسن بن علي الطبري
431
مناقب الطاهرين ( فارسي )
من در روزگار بنو اميّه از ايشان مىگريختم . و هر جا كه مىرسيدمى به وسيلهء مناقب على ( ع ) مردم خدمت من مىكردند . تا به شهرى برسيدم كه امام مسجد را ديدم و مناقب على ( ع ) با وى بگفتم . مرا پرسيد كه : از كجايى ؟ گفتم : از كوفه . گفت : عربى يا مولا ؟ گفتم : عربى . مرا لباس بداد و ارشاد كرد به دو برادر خويش يكى امام مسجدى و ديگر مؤذّن . مرا به برادر امام مسجد برد . من از بهر وى فضايل على ( ع ) بگفتم . بسيار جامهها و دراهم به من داد و گفت : مرا خرّم گردانيدى . بامداد بايد كه به مسجد آل فلان - كه مسجد آل مروان باشد - حاضر شوى تا برادر مبغض مرا ببينى . بامداد به نماز رفتم . ناگاه جوانى بيامد و با جنب من ايستاد . چون به ركوع رفت ، نتوانست كرد كه عمامه نگاه دارد ، دستار از سرش بيفتاد . سر وى را ديدم چون سر خوكان . چون سلام بازداد ، روى به دو كردم و آن احوال باز پرسيدم . گفت : من مؤذّن بودم در مسجد آل فلان . ميان بانگ نماز و قامت ، هزار بار لعنت با على كردمى . و روز جمعه چهار هزار كرّت كردمى . روزى در اين سراى - و اشارت به سراى كرد - كه روزى بانگ نماز و قامت هزار كرّت لعنت بكردم . و چون روز جمعه بود به چهار هزار كردم . و بر اين دكّانه « 1 » بخفتم . در خواب ديدم رسول ( ص ) و على ( ع ) را خرّم و شادان در بهشت و امام حسن در دست راست رسول و امام حسين بر دست چپ و سقايه مىكرد ؛ تا كه رسول و على و حسن و حسين جملهء حاضران را آب مىدادند . پس حسين ( ع ) گفت : اين مرد را كه تكيه كرده است بر اين دكّانه آب دهيد . حسن گفت : يا جدّ ، آب تو بفرمايى دادن به شخصى كه هر
--> ( 1 ) - دكّان : سكّويى كه بر آن نشينند .