عماد الدين حسن بن علي الطبري
268
مناقب الطاهرين ( فارسي )
آنجا برفت . چون به مدينه رسيد ، رنجور شد و مهاجر و انصار را نامزد كرد كه در تحت رايت اسامة بن زيد به لشكر روم روند . و غرض رسول آن بود كه تا باشد كه مزاحمى و منافقى حاضر نباشد تا زحمت على باشد و كار بر وى تباه نشود . و به كرّات و مرّات ابو بكر و عمر را گفت : چرا با لشكر اسامه نرفتيد ؟ ! ايشان گفتند : ما تو را بدين حالت رها كنيم كجا رويم ؟ ! و رسول عليه السلام تكرار مىكرد كه : نفّذوا جيش اسامة . و روز آدينه رسول عليه السلام بر منبر برآمد و وعظ بسيار بگفت و گفت : هر كه بر من وعدهاى يا قصاصى دارد ، بايد كه بيايد و طلب كند . عكّاشه برخاست و گفت : يا رسول اللّه ، روزى من برهنه بودم كه تازيانهاى بر من زدى . قصاص مىكنم . تازيانه حاضر كردند . غريوى از مردم برخاست . عبّاس و اكابر صحابه گفتند : يا عكّاشه ، به عوض يكى ده بر ما بزن . عكّاشه گفت : حاشا للّه كه جز وى را زنم . رسول عليه السلام ردا از دوش در گردانيد . عكّاشه بوسهها بر مهر نبوّت نهاد و قضيب از دست بينداخت و گفت : جان من فداى تو باد ؛ خواستم كه مهر نبوّت را بوسه دهم تا به بركت آن ، خداى تعالى بر من رحمت كند . ديگرى برخاست تا اين دعوى كند ، رسول ( ع ) گفت : سبق بها عكّاشة . و وعظى بسيار بگفت و به زير آمد و نماز جمعه بكرد و با خانهء امّ سلمه رفت كه نوبت وى بود و دو روز آنجا بود . رنج بر وى سخت شد . عايشه بيامد و شفاعت كرد و وى را با خانه برد . عبّاس گفت : يا رسول اللّه ، حال ما بعد از تو چگونه باشد ؟ رسول عليه السلام گفت : شما مظلوم باشيد و مغصوب بعد از من و مستضعف . صحابه حاضر شدند . رسول عليه السلام گفت : دواتى و كتفى به حاضر كنيد تا وصيّتنامه بنويسم كه بعد از من خلافى در ميان شما نباشد . و رسول را