عماد الدين حسن بن علي الطبري
239
مناقب الطاهرين ( فارسي )
تو باشد . و من از اويم ؛ مرا بفرستاد . ابو بكر گفت : در حقّ من آيتى انزال شد ؟ گفت : نه . گفت : مرا چه مىبايد كردن ؟ گفت : رسول ( ص ) تو را مخيّر كرد . اگر خواهى بيا ، و الّا بازگرد . ابو بكر بازگرديد و به رسول ( ص ) برسيد و گفت : يا رسول اللّه ، اهّلتنى لامر طالت الاعناق الىّ لاجله . فلمّا صرت ببعض الطّريق عزلتنى ! فقال النّبىّ ( ص ) : ما فعلت ؛ و لكنّ اللّه فعل . ابو بكر گفت : نزل فىّ شىء ؟ قال : لا ؛ و لكن نزل جبرئيل و قال : انّ اللّه تعالى يقول : لا يؤدّيها عنك الّا انت او رجل منك . و على عليه السّلام از من است . مشركان عرب بر آن بودند كه حج چنان كنند كه هر سال كردندى . امير متّقيان علىّ مرتضى عليه السّلام چون روز عيد بود به موسم بايستاد و خطبه كرد و عهد قريش بينداخت و سورهء برائت بر ايشان خواند و شمشير كشيد . محرز بن ابى هريره گفت : پدرم آن سال با امير المؤمنين ( ع ) بود در موسم . چون آواز وى گران شدى و وى خسته شدى ، به نيابت وى آواز مىدادى و مردم را جمع مىكردى . و ندا به چهار چيز بود : يكى آنكه برهنه طواف خانه نكنند . و عذر ايشان آنكه ما با اين جامه گناه كرديم به خدمت خداى تعالى با اين جامه نرويم . و دوم آنكه : هر كه را عهدى هست به مدّتى ، بيش از مدّت او را مهلت نيست . اگر ايمان آرد خلاص يابد ، و الّا گردن بزنم . و سوم گفتى : هيچكس بهشت نرود الّا مؤمن يا مؤمنه . و چهارم آنكه : بعد از امسال هيچ مشركى را اينجا كارى نيست كه گرد مسجد الحرام گردد ، و حج نكند الّا آن كه ايمان آورد . مشركان گفتند : ما از عهد تو و پسر عمّ تو بيزاريم و عهد ما تيغ است و نيزه . امير المؤمنين عليه السّلام شمشير بكشيد و با نشاط به طوافگاه رفت و گفت : هر كه برهنه اينجا