عماد الدين حسن بن علي الطبري

227

مناقب الطاهرين ( فارسي )

السلام را گفت : دست وى گير و زبان وى ببر . امير المؤمنين ( ع ) دست وى بگرفت كه هيچ‌كس فريادرس وى نبود . هر ساعت در راه با امير المؤمنين ( ع ) مىگفت : يا امير المؤمنين ، البتّه بخواهى بريدن ؟ وى ( ع ) مىگفت : انّى ممض فيك ما امرت . تا وى را در حصار اشتران برد و گفت : رسول ( ص ) چند اشتر به تو داده بود ؟ گفت : چهار تا . گفت : بشمار از چهار تا صد . ديت زبان صد اشتر باشد شرعا . و جمله را عقال برنه از آن خويشتن . عبّاس گفت : بابى انتم و امّى ما اكرمكم و احلمكم و اجملكم و اعلمكم . پس با امير المؤمنين ( ع ) مشورت كرد كه مرا چه مىبايد كردن ، امير المؤمنين ( ع ) گفت : تو مخيّرى ميان آنكه بدان چهار شتر كه رسول ( صلعم ) به تو دادى راضى شوى و ميان آنكه صد بستانى . امّا من چنان صلاح مىبينم كه به حكم رسول ( ص ) راضى شوى تا با انصاريان باشى نه با اهل مائه كه ايشان كافرانند . [ گفت : چنين كنم . ] تا جماعتى از انصاريان سخنى چند قبيح بگفتند كه : مرد پسر عمّان و اهل خويش را بديد و ما را فراموش كرد ! با آنكه ما اصحاب كريهه « 1 » بوديم و وى را بدين مرتبه رسانيديم . هر چه جمع مىكنيم ما به زخم شمشير ، رسول ( ص ) با اهل قرابات خويش مىدهد ! اين خبر به رسول ( ص ) رسيد . ندا كردند كه هر كه انصارى است بايد كه به يك موضع جمع شود چنان كه هيچ‌كس ديگر با ايشان نباشد . رسول ( صلعم ) با امير المؤمنين ( ع ) بيامد و در ميان ايشان نشست و گفت : چيزى از شما خواهم پرسيدن . جواب من بگوييد . أ لم آتكم و انتم على شفا حفرة من النّار فانقذكم منها بى ؟ ! جمله گفتند : بلى . و للّه و لرسوله المنّ

--> ( 1 ) - كريهه : سختى و ناخوشايندى .