عماد الدين حسن بن علي الطبري

172

مناقب الطاهرين ( فارسي )

و صفيّه پيش از اين به خواب ديده بود كه ماه از آسمان بيامد و در دامن وى افتاد . اين خواب با شوهرش كنانة بن ربيع بن ابى الحقيق بگفت . شوهر تپانچه بر روى وى زد - چنانچه چون پيش رسول ( ص ) آمد اثر آن بر روى وى بود - و گفت : تعبير اين خواب آن است كه تو به زن اين ملك باشى محمّد نام . و زن در جزع افتاد . و شوهر وى كنانه را پيش رسول ( صلعم ) آوردند و صاحب كنز حصن بودى از آن بنى النضير . رسول ( ص ) گفت : كنز و مالهاى حصن بيار . انكار بكرد . يهوديى گفت : وى در آن خزانهء حصن آمد و شد كردى . رسول ( ص ) بفرمود تا آن خزينه‌ها ويران كردند و زر و مال بسيار از آنجا بيرون آوردند . رسول ( ص ) او را مىزد كه ديگر بگو و وى انكار مىكرد . رسول ( ص ) وى را به زبير سپرد تا عذاب وى كند . زبير چندان‌كه مىزد اقرار نمىكرد . زبير به محمّد بن مسلمه سپرد وى را و گفت : به عوض خون برادرت محمود بن مسلمه وى را بكش . و محمود را در قتال حصن ناعم كشته بودند به سنگى كه بر وى انداخته بودند . و آن اوّل حصنى بود از حصون خيبر كه بگشودند . و اهل فدك چون خبر حصنها و احوال آن بشنيدند ، بترسيدند و قلعه بسپردند و به زنهار آمدند و قرار دادند كه بعضى از مال خويش ببرند و جايگاه و حصن و مملوك به رسول ( ص ) بگذارند و رسول ( ص ) ايشان را نكشد . رسول ( ص ) چنان كرد . و اهل خيبر نيز شفاعت كردند تا آنچه به حصن مانده بود رسول ( ص ) نيمه بديشان دهد و آنجا مقام كنند چندان‌كه رسول ( ص ) خواهد و چون رسول را ارادت نباشد آن جايگاه بازگذارند . خيبر و توابع آن فىء مسلمانان بود و فدك خاصّهء رسول ( صلعم ) بود ، و لا يوجف عليها بخيل و لا ركاب .